X
تبلیغات
ღ♥-*BEst kOreAn StOrIes*-.♥.-*수 진*-♥ღ - Just love me_ part 1
 
نوشته شده توسط : ♥ admin)♥ Setare)

 

-* 그냥 날 사랑 *-

 

ღ♥ Just love me ♥ღ

ღ♥ღ  فقط منو دوست داشته باش  ღ♥ღ



-* 그냥 날 사랑 *-

 

((تعدادی عکس از اشخاص داستان)) 

لیدر هیون جونگ

hyun joong

هیونگ جون

kim hyung jun

hyung jun

جونگ مین

not alone

کیوجونگ

kim kyu jung

kim kyu jung

یونگ سنگ

Heo young Saeng

¤....‌Boa در نقش هیورین....¤

BoA




(((قسمت اول)))

 

یه دختریه که  خوشگله و صدای بی نظیری داره. اسمش هیورینه.هیورین از بچگی عاشق خوانندگی بوده!ولی پدرش فوق العاده از خوانندگی متنفره!...مادرش وقتی هیورین ۱۴ سالش بوده تصادف می کنه و میمیره...و فقط یه برادر داشته که ۱۲ سال از خودش کوچکتره...

خلاصه...هیورین می مونه و داداش کوچیکش(تائه سو) و پدری که خیلی ثروتمنده و با هیورین خیلی بیرحمه...

تا اینکه هیورین بزرگ میشه..و تصمیم میگیره یه خواننده ی مخفی بشه...بنابراین به کمک ۳تا از دوستاش..که هر شب میرفتن خونه ی یکیشون . اون ۳ تا,آهنگ میساختن و هیورین رو آهنگ میخوند...

خیلی پیشرفت کرد،کلی آلبوم دادن بیرون و تو اینترنت یه سایت زدن و روز به روز مشهور تر می شد!تا جایی که هر روز تو اخبار و همه جا همه درمورد این خواننده ای که تا به حال کسی اونو ندیده حرف میزدن(که همه به اون لقب فرشته داده بودند).در واقع صداش و سبک آهنگاش باعث شده بود همه رو جذب کنه.(درحالیکه پدر هیورین از این ماجرا که دخترش هست باخبر نبود)

خلاصه....روزی رسید که پدرش گفت باید بریم پاریس.تو باید ادامه تحصیل بدی و  دکتر بشی و زود ازدواج کنی.

هیورین اصلا زیر بار نرفت و با پدرش نرفت.

اونم هیورین رو اونجا بدون هیچ پول و ثروتی..با برادرش تائه سو تنها گذاشت و رفت.درواقع میخواست اونو تو تنگنا بذاره که هیورین باهاش بیاد.

هیورین خیلی فقیر میشه و یکی از دوستای قدیمیش از حسادت واسش تله میذاره و کاری میکنه که ۳دوست صمیمی هیورین باهاش قطع رابطه کنن و دیگه توی آهنگ ساختن کمکش نکنند.

هیورین خیلی تنها میشه و مجبور میشه خوانندگی رو ول کنه و یه شغل پیدا کنه.(تازه مسئولیت داداشش هم رو دوشش بوده!!)

هرچقدر که تلاش میکنه نمیتونه یه شغلی دست و پا کنه!

تا اینکه با هزار خواهش و تمنا قبول می کنه که خدمتکار بشه...

هیورین تو کارای خونه داری مهارت داشت!خلاصه هزار بار از یه خونه میره و خدمتکار یکی دیگه میشه!و دوباره به همین شکل!و علت این بوده که،تو هر خونه ای میرفته اگه پسر جوونی داشتن یا مرد خانواده یا...همشون عاشقش میشدن!طوری که مجبور میشده استعفا بده...

خلاصه...جریان از این جا شروع میشه که...

یه نفر که هیورین رو کامل میشناخته اونو به گروه ss501 معرفی میکنه.

 

 

جریان گروه ss501:

خب...جریان از این قرار بود که اس اس توی آپارتمانی ۶ طبقه زندگی میکردن که همشون خیلی شلخته و...خودتون میدونید!بنابراین نیاز به یه خدمتکار داشتن.

پس به یه نفر سپردند که یه خدمتکار با این صفات برامون پیدا کن:

۱ـیه زن سالخورده باشه

۲ـمجرد نباشه

۳ـزشت باشه 

۴ـکار بلد باشه

۵ـخوش صدا هم نباشه

...سپس....اون شخص هم هیورین رو معرفی میکنه!!!و برای رفع مشکلی میره تایلند...

هیورین چیز زیادی درمورد این گروه نمیدونسته...سپس...تنهایی...با لباسی آراسته میره خونه ی دابل اس....

اونا از این موضوع خبر نداشته!چون اون مرد گفته بوده که یه خدمتکار مناسب و کار بلد فرستادم..و  کارشو از فردا شروع میکنه.

خلاصه...هیورین میره دم در خونشون.........زنگ میزنه...

می بینه کسی در رو باز نمیکنه...دوباره زنگ میزنه....که یه دفه یونگ سنگ درو باز میکنه!!!

تا چشمش می خوره به هیورین دست و پاشو گم میکنه و سریع بدنشو میبره پشت در...بطوریکه هیورین فقط سرشو میدیده!!(لباس خنده داری تنش بوده!!!)

هیورین تعجب میکنه و تا می خواد بگه سلام،من....یونگ سنگ میگه:فرمایش؟؟

 همون لحظه صدای هیونگ جون میاد که بلند داد میزنه :یونگی!!!!کیه؟؟؟

بعدش صدای جونگ مین اومد که بلند داد زد:واااای!!!هر کی هست درو ببند بیا نمایشتو اجرا کن!!!!!

هیورین گفت:سلام

یونگ سنگ:سلام،فرمایش؟

هیورین ـ آقای کیم(...)منو فرستاده تا خودمو معرفی کنم و کارم رو شروع کنم.

ـ آقای کیم(...)؟؟کارتو شروع کنی؟؟؟؟!!!چه کاری؟؟!!!!!

ـ یعنی شما از این موضوع خبر ندارید؟!!

ـ نه!!بگو ببینم!!!اینجا چه خبره؟؟چی میگی تو؟؟

ـ ایشان منو فرستادن برای اینکه شما به خدمتکار نیاز داشتید.

ـ خب...چرا خودش نیومد؟

ـ کی؟

ـ خدمتکاره دیگه!!

ـ خودمم !!!

ـ چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

اینقدر تعجب کرده بود که نزدیک بود از حال بره!!!!

یه دفه هیون داد زد:یونگی!!!!کلک،کی پشت دره؟؟

بعد یونگ سنگ گفت:چند لحظه صبر کن!الان میام.

یونگی رفت داخل پیش بقیه...

هر کدومشون یه لباسی پوشیده بودن! و یه جا لم داده بودن!اونم با چه وضعی!!!همشون لباسایی خیلی خنده دار پوشیده بودن!!!مثل دلقکا....

تا یونگی اومد کنارشون،داد و فریادشون بلند شد...

که یونگ سنگ گفت:کشتینم!!!به جای اینکه غرغر کنین گوش کنید ببینین چی شده!!!

همشون ساکت شدن و گوش دادن.

یونگی گفت:وااای!!!بد بخت شدیم!!!چه مصیبتی!!!

همه گفتن:مگه چی شده؟!!

ـ کلک زد!!!نمیدونین که!!!

همشون داد زدن:بنال دیگه!!!!

ـ حالا باید چی کار کنیم؟!!

همشون عصبانی شدن و سرش داد زدن!که جونگ مین گفت:شیطونه میگه با همین دستام آنچنان بزنمت که مثل پشه بچسبی به دیوار!!!!

یونگی گفت:خب!!!باشه!!کیم(...)کسی رو برامون فرستاده که صفاتش کاملا با صفاتی که ما گفته بودیم فرق داره!!!

هیون:واقعا؟؟؟نه!!امکان نداره!!!اصلا!!

جونگ مین:بهتره اول بریم از خودش بپرسیم!!

بعد همشون لباساشونو عوض کردن و رفتن دم در...

هیورین که گوشاشو تیز کرده بود تا حرفاشونو بشنوه تا دیدشون از جا پرید!!

چون تا حالا اونا رو از نزدیک ندیده بود!و اونا از نزدیک جذاب ترن...

جونگ مین یکم نگاش کرد و گفت:سلام..........اگه واقعا مدعی هستی که  آقای کیم تورو فرستاده باید یه برگه ای چیزی رو نشون بدی تا باور کنیم.

بعد هیورین دست کرد تو کیفش و یه برگه رو داد بهشون....

کیوجونگ تا خوندشون گفت:پس حقیقت داره!!

هیونگ:فکر کنم کیم... گوشاش عوضی میشنوه!!!

هیون:....نه!!!اصلا!!!من قبولت نمیکنم!!!همین الان برو!!!

بعد همشونو هل داد تو خونه و تا خواست در رو ببنده..

هیورین درو گرفت و گفت خواهش میکنم!!من به این کار نیاز دارم!!!دیگه هیچجا منو قبول نمیکنن!!

یونگی:چرا؟؟

هیورین:.....راستش.....چون تا حالا تو هر خونه ای که كار کردم....مرد های اون خونه عاشقم شدن!!!

هیونگ:واقعا؟؟؟

جونگ:پس چجوری میتونی تضمین کنی که ما عاشقت نمیشیم؟؟؟!!

کیو:باورم نمیشه!!

هیون:خوب که خودتم میگی!!دختر مگه تو حیا نداری؟؟؟اونوقت میخوای بیای خونه ی ۵ تا پسر جوون و مشهور؟؟؟؟؟

هیورین سرشو آورد پایین و گفت:خیلی خیلی عذر می خوام!!...ولی....من چه گناهی کردم؟!!...من فقط به این کار نیاز دارم!!برادری دارم که مسئولیتش رو دوش منه!!!باید بره مدرسه!!

هیونگ یه نگاهی به هیورین کرد که اشک تو چشماش جمع شده بود...و گفت:بنظرم اگه تعهد کنه که اتفاقی نمیافته مشکلی نیست!

هیون یه چشم غره ای بهش کرد و گفت:خل شدی؟؟

جونگ مین:بنظرم هیونگ راست میگه!!گناه داره!

همشون همینو گفتن..تا اینکه...هیون یکم فکر کرد و بعد گفت:باشه!!!ولی فقط به شرطی که اگه شرایطی که میگم رو زیر پا بذاری سریع میندازمت بیرون!!!

هیورین خوشحال شد و گفت:باشه باشه!!قبول میکنم!!!

هیون:

۱ـحق یه کلمه حرف زدن با ما رو نداری!!باید تو نامه بنویسی!!

۲ـخوشتیپ و آراسته هم نمیگردی!!!

۳ـ با ناز حرف نمیزنی!!صداتو کلفت و زشت می کنی!!!بلکه یکم بخندیم حوصلمون سر نره....

۴ـ راس ساعت ۶ صبح میای و راس ۸ شب میری!!

۵ـ هر دفه ظرفارو چک میکنم...مبادا اگه ببینم یه ظرف رو بد شستی!!!

۶ـ.....همین....

یه دفه جونگ مین گفت:...و....هیچوقت جلوی من گریه نکن!!!!وگرنه خودت میدونی!!!

 هیورین با حالتی عصبانی و ناراحت گفت:شرایط سختیه !!.....ولی به ناچار قبول میکنم!

یونگی سریع یه کاغذ و خودکار آورد و هیورین روش تعهد و امضا کرد.

بعد همشون در خونه رو کامل باز کردن و گفتن:به جنگل آمازون خوش آمدید!!!

و هیورین رو بردند داخل تا خونه رو بهش نشون بدن...

وااااااای!!!!!عجب خونه ای!!!!هیورین نزدیک بود از حال بره!!چشاش شده بود ۴تا!!!

شلوار های گشادی که درآورده بودن رو به همون حالت رو زمین رها کرده بودن!!!

پفیلا بود که زیر پا له میشد!!!پیتزا بود که رو میز گندیده بود!!!

هیورین یه لحظه چشماشو بست...که کیو جونگ گفت:نگران نباش!!یکم که بگذره عادت می کنی!!

بعد هیورین گفت:الان نمیتونم شروع کنم!از فردا شروع میکنم.

بعد خداحافظی کردن و هیورین رفت و تو راه خونه همش بلند بلند بهشون فحش میداد!!

(خونه دابل اس)

هیون پرید رو مبل و لم داد و گفت:نگران نباشید!!واسش نقشه ها دارم!!!مطمئنم هنوز ۲روز نشده به پام میافته و التماس میکنه که اجازه بدم بره!...هه هه هه...

جونگ مین:بیچاره گناه داره!!!

هیونگ:ولی جدا خوشگلم بودا !!!!!

هیون:تو یکی دیگه ساکت شو!!خدات داده اگه ببینم بهش نگاه میکنی!!!چشماتو از کاسه درمیارم!!

کیو:بسه دیگه!!!پاشین!!!باید بریم کمپانی!!!تمرین داریم!!!..............تکون بخورین!!!

یونگ سنگ:راست میگه...دیر شد...پاشین!

((پایان قسمت اول)) 


((قسمت دوم))

 

(فرداي آن روز)

هيورين ساعت 6 صبح رسيد در خونه ي اس اس.بي صدا با كليد درو باز كرد...

خونه مثل ديروز بود ولي يكم ظرفا بيشتر شده بود.

همشون تو اتاقاشون خوابيده بودن(و در اتاق ها بسته بود).هيورين كيفش رو گذاشت روي مبل و رفت و شروع كرد به ظرف شستن.

ساعت 7:5 شد...ظرفا تموم شد و هيچكدوم بيدار نشدن...هيورين تو دلش گفت:هميشه فكر ميكردم خواننده ها صبح زود بيدار ميشن ولي....

رفت تمام خونه(دستشويي..حمام..پذيرايي...آشپزخونه.)رو تميز كرد.به جز اتاق ها...

ساعت 9 شد.ديگه كاملا همه جا تميز شده بود.ولي اونا هنوز بيدار نشده بودن.

و هيورين مجبور بود صبر كنه تا بيدار بشن...پس رفت مقداري خريد كرد و برگشت...

ساعت 10 بود كه در يكي از اتاق ها باز شد...

جونگ مين بود.با حالتي خواب آلود رفت دستشويي بدون هيچ نگاهي..حرفي..

هيورين تو دلش خنديد و گفت خدابه داد همسر آيندشون برسه!!صبح تا شب بايد خونه رو تميز كنه!!اينا بجز خوانندگي و پز دادن و مغرور بودن هيچ كار ديگه اي بلد نيستن!!!

در يكي دیگه از اتاق ها باز شد و كيو جونگ اومد بيرون.

يه نگاهي به اطراف انداخت و گفت:چه خواب قشنگي!!

و رفت پشت در دستشويي و در زد.

يكم بعد جونگ اومد بيرون و كيو رفت تو...

جونگ مين يه نگاهي به هيورين كرد و گفت:شرايط رو كه يادت نرفته؟؟

هيورين همونطور كه كنار مبل ها ايستاده بود سرشو تكون داد.

جونگ مين رفت و همشونو بيدار كرد و هيورين صبحونه رو آماده كرد.

هيون نشست روي مبل و گفت:بعد از اينكه اتاق ها رو تميز كردي و نهار هم درست كردي ميتوني بري.و يه چيز ديگه!توي اتاق ها به وسايلمون دست نزن!!

هيورين سرشو تكون داد و رفت.

همشون صبحونشونو خوردن و رفتن تو اتاق تمرينشون و آلبوم جديدشون رو تمرين كردن.

هيورين كارشو تموم كرد و مقداري از غذايي كه درست كرده بود رو براي داداشش برد.

خلاصه 3_4 روز بي دردسر...به همین ترتیب گذشت....

يه روز كه هيورين در حال ظرف شستن بود...

همشون روي زمين نشسته بودن و ميخنديدن...تا اينكه يه نفر به هیون زنگ زد.

گوشيشو جواب داد...

هيورين زير چشمي نگاشون ميكرد و ظرف ميشست...

(فقط مكالمه هیون)

_الو؟

_سلام!

_آها!!هانا توئي؟

_نه مزاحم نيستي!

_بگو

_چي؟؟؟؟؟

_نه!!!من وقت ندارم!!

_من كي بهت قول دادم!!!

_گوش كن!....ميگم گوش كن!!

.........

هیون:اه !!قطع كرد!!!واي از دست اين وزغ چجوري فرار كنم؟؟!!!

همشون زدن زير خنده...و گفتن چي شده؟چي ميگه؟

هیون:ميگه امشب بايد با دوستات بيای جشن نامزدی دختر خالم!!!

يونگ سنگ:خب حالا چيكار ميكني؟!ما كه نميايم!

هیون:بايد يه راهي پيدا كنم كه از شرش خلاص شم!!

هیون يه دفه نگاه هيورين كرد و گفت:هي تو!!...تو يه دختري!...ميدوني چجوري بايد از شر يه وزغ خلاص شد؟!!

هيورين نگاش كرد وسرشو تکون داد...

بعد از چند ثانيه گفت:تا حالا كسي با من اينكارو نكرده!فقط من بودم كه از شر پسرا خلاص شدم!!

جونگ:داره از خودش تعریف میکنه!!!

هیون:حالا به عنوان يه دختر نميدوني چجوري؟

هيورين:....فكر كنم...بايد اول حرصشو در بياري!!....مثلا....بهش بگي من دوست دختر دارم!

_چي؟مطمئني اثر ميده؟

_آره!!ولي يه مقدار بستگي به خود شخص داره!

_حالا من بايد چي كار كنم؟!!

_كار آسونيه!!بهش زنگ ميزني و ميگي من دوست دختر دارم!

_همين؟بعدش ديگه حله؟

_فكر كنم!

هیون زنگ زد به همون دختره(هانا)...

_سلام...خواهش ميكنم قطع نكن!!!!!

_ميخواستم يه موضوعي رو بهت بگم!!

_راستش.......................من دوست دختر دارم!!

_نه!!نه!!گوش كن!!من خيلي وقته ميخواستم اين موضوعو بهت بگم!!!

_من عاشقشم!!

_چي؟؟؟؟؟؟

_امشب بيارمش؟؟؟؟؟

_اون نميتونه بياد!!!

_نه نه نه نه!!!

_داري ميري رو مغزما!!!خيلي وقته كه بهت گفتم نميخوام دوست پسرت باشم!ولي باز تو بهم گير ميدي!!!

_باشه!!فكراشو ميكنم.

_اه باشه!!بهت ثابت میکنم که دروغ نمیگم!همین امشب میارمش!

و بعد آروم یه جوری که دختره نشنوه گفت وزغ!!!

و قطع کرد...

هیونگ با پوزخندی گفت:چی شد؟؟بهت چی گفت؟

جونگ:هیون؟؟؟بهت گفت اونو بیاری؟؟

هیون که از عصبانیت داشت میترکید هیچی نگفت.

یونگ:اه!!میخواستیم امشب نریم اون جشن لعنتی!ولی به خاطر نظریه ی یه سنجاب علاوه بر اینکه باید بریم. یه مشکل دیگه هم برامون درست شد!!!میبینی؟؟؟

هیونگ:چی؟؟سنجاب؟؟

یونگ:آره دیگه!!قیافش عین سنجابه!!

کیو زد زیر خنده و گفت:آره حق با توئه!!!هه هه هه...

جونگ که درحال تمرکز کردن بود گفت:هیچ هم شبیه یه سنجاب نیست!! بنظرم به گوسفند بیشتر شباهت داره!!هه هه ههه......

همشون زدند زیر خنده....

هیورین که ناراحت شده بود یه نگاه خیلی بد به جونگ کرد.

جونگ یه لحظه نظرش به هیورین افتاد که چجوری نگاش میکنه...

اینقدر نگاه بدی بود که از رو رفت و سریع حرفشو عوض کرد و گفت: ا......نه!!.....میدونید؟.......بیشتر شبیه.....یه..........

هیون سرشو آورد بالا و سریع گفت:اسب بالدار!!!

همشون اولش تعجب کردن و بعدش حرف هیون رو تایید کردن.

هیورین بیچاره هم که نمیتونست چیزی بهشون بگه چون اخراج میشد.

کیو گفت:خب حالا چیکار میخواید بکنید؟؟!!

جونگ گفت:هیچی عزیزم!!تو بشین همونجا و به پشه هایی که بالای سرتن نگاه کن!!

کیو بالای سرشو نگاه کرد و بعدش زد تو سر جونگ.

حالا نوبت اون یکی که تلافی کنه و بعدشم همشون خودشونو قاطی کردن و خلاصه یه دعوای حسابی!!!میشه گفت دعوا نبود!جر برره ای بود!

هیورین خیلی تعجب کرده بود و با خودش گفت: ایش!واقعا که پسرا همشون موجودات بیخودین!!!!

حدودا نیم ساعت گذشت تا دعوا و اذیتاشون تموم بشه و مثل ادمای متمدن بشینن رو مبل.

هیون بلند داد زد:حالا من یه دختر از کجا بیارم؟؟؟؟؟!!!!

جونگ خندید و گفت:یه دختر خوشگل سراغ دارم!!!میخوای؟

هیون :دیوانه!من میخوام همین امشب رو نقش دوست دخترم بازی کنه!!

کیو:هیون به حرف این میمون گوش نکن!سرکاریه

جونگ:هی هی!!نذار لوت بدما!!........خب....اون دختر خیلی خوشگله!!!همه عاشقش میشن!بهش بگم بیاد؟

هیون:واقعا؟....خب کیه؟زود بگو!!

جونگ:روحیت خیلی بالاست!ایول! دختره تو جیبمه حالا بهش میگم بیاد.

 هیون:چی؟؟؟؟؟؟؟؟

هیون خیلی عصبانی شد و دوباره یه دعوای حسابی شد.....

تا اینکه یونگ داد زد:کسی که این مشکل رو بوجود آورده خودشم درستش میکنه میکنه!!

هیونگ بلند گفت: اسب بالدار؟؟؟؟!!!!

یونگ:آره!!!!!

هیورین داشت آشپزخونه رو تمیز میکرد و تا اسم اسب بالدار اومد از جا پرید!

هیون به هیورین نگاه کرد و گفت:ههه ههه....شوخی جالبی بود!!

یونگ:شوخی نکردم!!!

هیون:چی؟؟؟؟؟عمرا!!!!من؟؟؟؟من با این........................سنجاب.......آره این اسم بهتره!....من با این برم؟؟؟؟؟؟

کیو:آره!!!!!حق با یونگه!!!!عالیه!!سنجاب هم خوشگله و هم......

جونگ:ای نامردا !!!منم میخوام!!!

هیورین گفت:چی؟؟چرا من باید اینکارو بکنم؟؟؟!!!!

یونگ:مثل اینکه یادت رفته تو این نظریه ی بیخود رو دادیا !!

هیورین:خب درسته ولی من گفتم بستگی داره!!

هیون:نمیدونم!شاید حق با شما باشه!چاره ای نداریم!

هیورین:چی؟؟؟؟همه چیو میبرید و میبافیدا !!پس نظر من چی؟؟اگه من نخوام اینکارو بکنم اونوقت چی میشه؟؟

همشون بلند گفتن:اخراج!!!!!!!!

هیورین  قند تو دلش آب شد و سریع گفت باشه باشه قبول!!

سپس هیورین رو بردن بیرون و براش لباس خریدن.....

((پایان قسمت دوم))


((قسمت سوم))

 

(شب فرا رسید)

هیون  در ماشین رو برای هیورین باز کرد.... هیورین با یه لباس سرهمی خیلی خوشگل از ماشین پیاده شد و دستشو انداخت دور دست هیون!!

هیون زد بهش و گفت:چیکار میکنی؟؟ولم کن!!

هیورین:مگه من در نقش دوست دخترت نیستم؟؟

هیون:خب...چرا

هیورین:خب پس باید جوری رفتار کنیم که همه واقعا باورشون بشه که ما دوستیم!!

هیون:.....خب......یکم ناجوره!!....

هیورین:باشه!!....اگه ناجوره پس من میرم!!!!

هیون سریع دستشو گرفت و گفت باشه باشه نرو!!!!

سپس هر دو وارد سالن شدند.....

بقیه ی بچه ها(جونگ و یونگ وکیو و هیونگ)هم زود تر رسیده بودن و داشتن با دخترا گپ میزدن....

وقتی هیون با هیورین وارد شد همه یه جور عجیبی بهشون نگاه میکردن!

هیورین هم همینطور به همه لبخند میزد.

تا اینکه هانا اومد جلوشون.چهرش عوض شد و به هیون نگاه کرد و گفت:این.........این همون دختره؟؟؟؟

هیون گفت:بله

هیورین  به هانا نگاه کرد و گفت:شما؟

هانا گفت:سلام!من هانا هستم!دوست دختر هیون.

هیون عصبانی شد و گفت: نه!!! دروغ نگو!!!من هیچوقت باهات دوست نشدم!همیشه تو  می اومدیو  مثل کنه مچسبیدی به من!! و رو اعصابم راه میرفتی!!

هیورین گفت:هیون دوست منه!ما واقعا همدیگه رو دوست داریم!!

هانا خیلی زورش گرفته بود و محکم هیورین رو هل داد و دست هیون رو گرفت و اونو با خودش بطرف یه اتاقی کشید....

هیورین سریع دنبالشون رفت....

هانا هیون رو برد تو یه اتاق و در رو بست....

و هیورین پشت در موند و هی در میزد....

هیون خیلی تعجب کرده بود ونمیدونست باید چیکار کنه!!

هانا اومد جلوی هیون و محکم زد تو گوشش و تا اومد یه چیزی در گوشش بگه....

همون لحظه هیورین با لگد در رو باز کرد و با مشت زد تو صورت هانا!!!!.....

هیون خیلی شکه شده بود و بیچاره تاحالا تو چنین موقعیتی گیر نیافتاده بود!

همینجور با حیرت به هیورین و شجاعتش نگاه میکرد.

هانا که دهنش پر خون شده بود هیورین رو هل داد و گفت یه روز حسابتو میرسم!!!!و بعد با عصبانیت از اتاق رفت بیرون.

هیورین به هیون جونگ نگاه کرد و گفت:چیزی که نشد نه؟؟!!تو خوبی؟؟...چرا میلرزی؟؟؟؟

هیون با لکنت گفت:چه... اتفاقی... افتاد؟؟؟هان؟؟این... در چجوری ...شکست؟؟

همه ی اعضای گروه سریع خودشونو رسوندن اونجا و میگفتن چی شده؟؟چه اتفاقی افتاد؟؟؟

هیورین گفت:هیون جونگ حالش خوب نیست!!راستش......بدجوری ترسیده!!

جونگ مین گفت:چی؟؟؟ترسیده؟؟؟؟

هیونگ:آره  والا!! هیون خیلی بچه ننست!!

هیون سریع گفت:چی؟؟؟دروغ نگو!!مگه بچم که بترسم؟؟

کیو : و تو چنین موقعیت هایی حافظت کند کار میکنه!!

یونگ:وااااااای سنجاب!!!!ایول!چجوری در رو شکوندی؟؟؟واااای خیلی ایول داری!!

هیورین:خب ....من وظیفم رو انجام دادم ولی مثل اینکه همه چی خوب پیش نرفت!!بابت همه چی متاسفم!!برادرم خونه منتظرمه!من باید برم....

کیو جونگ گفت: اشکالی نداره!همین که هیون رو از یه سکته نجات دادی خودش خیلیه!!نگران نباش میرسونمت.

هیورین:نه ممنون!خودم میرم

کیو:میگم میرسونمت بگو چشم!!!!

هیورین:........خیلی خب.....باشه ممنون

 

سپس جونگ مین هیون جونگ رو که حالش بد شده بود رو سوار ماشین خودش کرد و برد خونه و بقیشونم با ماشین خودشون رفتن .

همچنین کیو جونگ هیورین رو رسوند خونشون....

وقتی رسیدن هیورین گفت:خیلی ممنون که منو رسوندی!

کیو: خب....وظیفم بود

هیورین:میشه یه سوال بپرسم؟

کیو:بپرس

هیورین:چرا هیون اینقدر از این چیزا میترسه؟؟

کیو: خب میدونی.....هیون هیچوقت این راز رو بهمون نگفته!این بچه همیشه درباره همه چیز میگه یه رازی داره!!مرموزه!!

هیورین:واقعا؟؟..... اما هانا نمیخواست بلایی بسر اون بیاره!! از حرصش میخواست اینکارو بکنه!عقده ای شده....

کیو: آره درسته.....آ آ آ آ............هیورین!!

هیورین:بله؟

کیو:....از این به بعد سعی کن زیاد به من نزدیک نشی! ازت میترسم!!

هیورین:...چی؟؟منظورت چیه؟؟

کیو جونگ پاشو گذاشت رو گاز و سریع رفت.

هیورین خیلی تعجب کرده بود.سپس رفت خونه.

 

(فردا)

ساعت 6 صبح هیورین اومد اونجا و مشغول تمیز کردن شد و صبحانه آماده کرد.....

ساعت حدودا 7 و نیم بود که یکی در زد.......هیورین از توی چشمی نگاه کرد تا ببینه کیه.....

یه دفه از جا پرید و گفت:هانا؟؟؟؟؟اون وزغ وحشی؟؟؟

 

سریع بطرف اتاق هیون جونگ دوید و در زد......هیون خواب خواب بود و متوجه نشد....

هیورین هم همینجور در میزد تا اینکه در رو باز کرد و محکم پتو رو از روی هیون کشید....

هیون جونگ از خواب پرید و سرش داد زد:هی!!!!!!!تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟چرا بی اجازه وارد شدی؟؟؟؟

هیورین :من کلی در زدم ولی تو بیدار نشدی!!!حالا زود باش پاشو که بدبخت شدیم!!!

هیون :چی میگی تو؟؟؟

دوباره هانا در زد...

هیون:کیه؟

هیورین:وااااای زود باش!!!هانا!!!!!

هیون سریع پرید بالا و گفت:چی؟؟؟؟؟؟

هیورین:آره!!!نمیدونم چرا اومده اینجا!!نباید منو اینجا ببینه!

هیون:خب چرا زنگ نمیزنه؟!!

هیورین:به جای حرف زدن یه فکری کن!

هیون سریع بطرف در رفت و هیورین رو یه جایی قایم کرد....

در رو باز کرد.....

هانا تا در باز شد گفت:چرا اینقدر دیر درو باز کردی؟؟؟

هیون:اینوقت صبح اومدی و منو از خواب بیدار میکنی و تازه طلبکارم هستی؟؟؟

هانا: چه وقت خوابی؟؟ظهر بخیر!!

هیون:هرچی!!فرمایش؟؟

هانا:خونه ی اون دختره کجاست؟؟

هیون:برای چی میخوای؟؟

هانا:به تو ربطی نداره!!

هیورین سریع از تو اتاق اومد بیرون و گفت:عزیزم!!کی پشت دره؟؟!!......

 

(((پایان قسمت سوم)))


  (((قسمت چهارم)))

هانا چشماش از تعجب گرد شد و گفت:چی؟؟اون دختره ی ایکبیری شب پیش تو بوده؟؟؟؟؟

هیون که از تعجب شاخ در آورده بود گفت:آ آ آ........

هیورین اومد جلو و گفت:بازم تو؟؟؟؟اینجا چیکار میکنی؟؟؟

هیون:خودتو ناراحت نکن عزیزم!!ایشون کاری ندارن و الانم دارن میرن!!خداحافظ

و سریع در رو بست.

هیون سریع سر هیورین داد زد:این چه کاری بود که کردی؟؟؟؟آبروم رفت!!!!!من چنین آدمی نیستم!!!!

از صدای داد و بیدادش همه ی بچه های گروه بیدار شدن و اومدن توی پذیرایی...

جونگ:چی شده؟؟؟؟

هیونگ:اه !!!نذاشتین بخوابما!!!

هیون گفت:نمیدونید که!!!!!

هیورین گفت:خب.......راستش فقط برای تو اینکارو کردم!!برای اینکه از شرش خلاص بشی!!!

یونگ:یکی بگه اینجا چه خبره؟؟؟؟!!!!

هیون:تو بهش بگو!!!

هیورین:خودت بگو!!چرا من بگم؟؟؟

هیون داد زد:تو از همین الان اخراجی!!!!!!!!!!!!

هیورین:واقعا که!!!اصلا لیاقت نداری!!!حیف من که بهت خوبی کردم!!!!باشه!!!!!من میرم!!

کیو:چی؟؟؟؟کجا میری؟؟؟نه تو هیچجا نمیری!!!!!

هیون جریان رو براشون تعریف کرد و همشون گفتن:حق با هیورینه!!ا

کیوجونگ به هیورین نگاه کرد و گفت:تحسینت میکنم!کارت عالی بود!

هیونگ:حقشه!!وزغ پررو!!تا دیگه به کسی گیر نده!!

هیون  گفت:یعنی چی؟؟اون آبروی منو برد!!اونوقت شما از اون طرفداری میکنید؟؟!!انتظارشو نداشتم!

همشون زدن تو سر هیون و رفتن سر میز صبحانه...

هیورین هم اجازه گرفت و رفت خونه.

از بخت بد هیورین یه اتفاقی افتاد که واقعا اونو تو تنگنا قرار میداد تا بره پاریس.

وقتی رسید در خونه دید که برادر کوچیکش تائه سو پشت در نشسته و داره گریه میکنه و 2تا چمدون هم کنارشه.

هیورین سریع دوید طرفش و گفت:تائه سو!!چی شده؟؟؟

تائه سو با گریه گفت:خواهر!!!!!بدبخت شدیم!!!!!

هیورین:منظورت چیه؟؟؟بگو ببینم چی شده؟؟؟

تائه سو:یکی با یه سند اومد در خونه و میگفت که صاحب خونست و منو با این وسایل از خونه انداخت بیرون!!!

هیورین:چی؟؟؟؟؟؟؟!!!نه امکان نداره!!!!!!کی بود؟؟اون کجاست؟؟؟

تائه سو:در خونه رو قفل کرده و رفته!این کاغذ رو که آدرس یه شرکته رو بهم داد تا بدمش به تو!

هیورین:بدش به من!!!

تائه سو کاغذ رو بهش داد و هیورین دست برادرشو گرفت و به همون آدرس شرکت رفت....

وقتی رسیدن یه شرکت 6 طبقه ی بزرگ بود که محوطه ی وسیعی داشت.هیورین تائه سو رو روی یه صندلی نشاند و چمدون ها رو گذاشت کنارش.

رفت داخل شرکت و سراغ اسمی که توی کاغذ نوشته بود رو گرفت.

اتاق اون شخص رو پیدا کرد و بدون اینکه در بزنه رفت داخل....

یه مرد تقریبا مسن و زشت بود که گفت:چه خبرته؟؟چرا بدون در زدن وارد میشی؟؟؟

هیورین با عصبانیت گفت:نه !تو چه خبرته که میای در خونه ی من ادعا های بیجا میکنی؟؟؟!!

مرد(سونگ جائه) گفت:آهان!!پس خودتی!اومدی....

هیورین :معلومه که میام!!! ازت شکایت میکنم!!!

سونگ جائه: صبر کن!بهتره اول خوب گوش کنی!من سند دارم!پدر تو قبل از اینکه بره پاریس این خونه رو به من فروخته!

هیورین:چی؟؟!نه!!اون این کارو با من نمیکنه!!نه!!

سونگ جائه سند رو که واقعی بود به هیورین نشون داد و هیورین زد زیر گریه و بدون اینکه چیزی بگه رفت و محکم در اتاقشو بست.

اومد پیش برادرش و کلی گریه کرد و میگفت:داداشی!!!دیدی چی شد؟؟دیدی بابا چه بلایی به سرمون آورد؟؟داداشی!!!!!منو ببخش که نتونستم از حقمون دفاع کنم!!!..............حالا کجا بریم؟؟؟ما که پول نداریم؟؟؟.......حقوقمم خیلی کمه!!!......

خلاصه با تائه سو میرن توی ایستگاه مترو و چون یه دوستی داشته که توی ایستگاه نظافت میکرده....وسایلاش رو میده به اون و تائه سو رو میذاره اونجا....

چون باید میرفته خونه ی دابل اس تا نهار درست کنه.

میرسه اونجا و بچه ها داشتن رقص آلبوم جدیدشونو تمرین میکردن.

همونطور که درحال درست کردن غذا بود اشک از چشمانش سرازیر میشد....جونگ مین وسط تمرین میاد توی آشپزخونه تا یه لیوان آب بخوره و متوجه میشه که هیورین داره گریه میکنه...آروم سرشو میاره کنار هیورین و میگه:چی شده؟

هیورین که پشتش به جونگ بوده یه دفه میره کنار و میگه:....آ...چرا میترسونی؟؟!!

جونگ: داری گریه میکنی؟؟!!

هیورین سریع اشکاشو پاک میکنه و میگه نه!!

جونگ:اوووه....اصلا ضایع نبود!!

هیورین:خب....ببخشید......متاسفم!نمیدونستم گریه کردن هم تو این مکان ممنوعه!!

جونگ:نه نه اشتباه نکن!!ممنوع نیست!!ولی...........یادت رفته روز اول بهت گفتم هیچوقت جلوی من گریه نکن؟؟!!

هیورین:من جلوت گریه نکردم!!تو خودت اومدی و نگام کردی وگرنه منم پشتم به شما بود!

جونگ:باشه باشه!!! این دفه اشکالی نداره سوپرمن جون!!

هیورین:چی؟؟سوپرمن؟؟

جونگ:ههه ههه یه دفه اومد سر زبونم!!نکه هیون رو .....

هیورین:......شما هم که هر دفه یه اسمی برام میذارید!!

جونگ:خب....حالا بگو چرا گریه میکردی؟؟!!

هیورین:مهم نیست!

جونگ:باید بهم بگی!!!!وگرنه اخراج!!اینجا قانون اینه که همیشه باید صادق باشی!!

هیورین:.......خب..........آ.....آهان!....دلم برای مادرم تنگ شده!

جونگ:مادرت؟

هیورین:آره!اون وقتی من کوچک بودم تصادف کرد و مرد.

جونگ:وای....واقعا متاسفم!!!

هیورین:باید غذا رو درست کنم!فکر کنم شما هم باید برید ادامه ی تمرینتون!

جونگ:آه....آره!!خوب غذاتو درست کن!!من رفتم....

جونگ مین رفت تو اتاق و هیورین دوباره زد زیر گریه و کارشو ادامه داد....

ساعت 1 نهار آماده بود و بعد از اینکه همشون خوردن و هیورین ظرفا رو شست رفت توی ایستگاه مترو پیش تائه سو.

مقداری توی نظافت کمک دوستش کرد و شب رو با برادرش اونجا خوابید.(دوستش یه پتو و بالش بهشون داد و رفت خونه)

دوستش چون پیش خانوادش زندگی میکرد اونا اجازه نمیدادن تا هیورین بره خونشون وهمچنین دوستی هیورین و اون خیلی صمیمی نبود.

اون شب گذشت و تا چند روز اوضاع به همین ترتیب بود و هر روز هیورین یواشکی بطوریکه دابل اس نفهمن گریه میکرد ولی همشون فهمیده بودن که یه چند روزیه افسرده شده.

تا اینکه یه شب دابل اس کنسرت داشتن و از بس شلوغ شده بود و ترافیک بود ماشینشون نیومده بود.

مدیرشون بهشون کلاه گیس و لباس داد تا یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه با مترو برن.

همشون سریع به نزدیکترین ایستگاه رفتن و نشستن رو صندلی تا مترو بیاد.

از روی قسمت همون ایستگاهی بود که هیورین و برادرش اونجا بودن.

یه لحظه یونگ سنگ هیورین رو میبینه که با برادرش یه گوشه خوابیده.(هیورین به حالت نشسته خوابیده بود و تائه سو روی پاهای هیورین)

یونگ سنگ سریع به فکر میره و میگه:نه! امکان نداره!این دختر چقدر شبیه هیورینه!!

دوباره نگاش میکنه و به بقیه میگه و همشون نگاه میکنن.

خیلی تعجب میکنن و هیونگ جون سریع بلند میشه و میره طرفشون و میگه:آره!!!خودشه!!!درسته!!

همشون میان و هیون جونگ میگه:چی؟؟؟این دیگه چیه؟؟؟

جونگ:اما.....آخه چرا؟؟

دوباره هیون میگه: اه !!دختر بی حیا!!آبرومونو برد!!!ببین کلفتمون کیه!!!

کیوجونگ:باورم نمیشه!!!!یکی منو نیشکون بگیره!!

یونگ سنگ:واااای فکر کنم تازگیا به این وضع افتاده!!

جونگ مین:بچه ها!!نمیتونیم اینجا همینجوری رهاشون کنیم!!

هیون:هی هی!!!!همین الان این فکر بیخودت رو بریز دور که امکان نداره قبول کنم!!!!

هیونگ جونگ:آره!!حق با جونگه!!باید با خودمون ببریمشون خونه!!!

یونگ:درسته!اگه اتفاقی براشون بیافته چی؟!

کیوجونگ:منم موافقم.

هیون:چی؟؟؟؟!! نه نه نه نه!!!هرگززززززززززززززززز!!!!

هیونگ جون سریع تائه سو رو بغل میکنه و میگه:خب.....حالا کی هیورین رو میاره؟؟!!

یونگ سنگ:چی؟؟؟؟خل شدی؟؟؟؟چرا ما باید اونو بغل کنیم؟؟؟!!چرا از خواب بیدارش نکنیم؟؟!!

هیونگ: آره!!!!!!!راست میگی!!چرا به فکر خودم نرسید!!

هیون: اه بس که خلی نه!!!

کیوجونگ:برادرشو بیدار نکن!!کوچیکه!!گناه داره!!

جونگ مین:اما........مطمئنم اگه هیورینو بیدار کنیم باهامون نمیاد!!

هیون: من میرم!!!مترو اومد!!اگه با شما بیام آبروم  میره!!

هیون سریع رفت و سوار مترو شد.

کیوجونگ:لیدر ما هم هیچوقت هوامونو نداره!!....ای خودخواه!!!

 

((( پایان قسمت چهارم)))


(((قسمت پنجم)))

یونگ سنگ هیورین رو صدا زد تا بیدار بشه...

هیورین تا چشماشو باز کرد جیغ زد و بلند میگفت کمک کمک !!!!!!!!(چون قیافشون با کلاه گیس هم وحشتناک شده بود و هم خنده دار)

هیونگ سریع گفت:ساکت باش!!!!ما دزد نیستیم!!!!

کیوجونگ:هیس!!آروم باش آبرومون رفت!!

هیورین هم همینجور میگفت دزد دزد!!!!و تا تائه سو رو تو بغل هیونگ دید سریع بلند شد و محکم زد تو صورت هیونگ و میگفت اونو بدش به من!!!!

تائه سو هم که اینقدر خوابش سنگینه و بمب هم کنارش منفجر بشه بیدار نمیشه!!

هیونگ سریع دستشو کشید کنار و دوان دوان رفت طرف مترو...

همه ی مردم نظرشون به اونا جلب شده بود و همون لحظه صدای آژیر پلیس اومد......

جونگ مین که دست و پاشو گم کرده بود فقط مات و مبهوت به هیورین نگاه میکرد که داشت جیغ میزد.

یونگ سنگ گفت:بچه ها!!!!زودباشین هیورینو بیارین که اگه پلیسا بیان لو میریم!!!!

کیوجونگ:لو رفتن مساویست با بدبخت شدن!!!!!

یه مترو دیگه اومد و هیونگ سریع سوار شد و کیو جونگ چمدونارو برداشت و دوید بطرف مترو...و گفت زود باشین بیاین!

هیورین هم جیغ میزد و یونگ سنگ محکم گرفته بودش تا نره...

جونگ مین سر هیورین داد زد:خیلی احمقی!!!!ما دابل اس هستیم!!!

اما هیورین اصلا متوجه نشد و به داد زدنش ادامه میداد و میخواست فرار کنه......که جونگ مین هیورین رو انداخت رو کولش و تا خواستن سوار مترو بشن مترو رفت!!

یونگی سریع رفت بیرون که یه لحظه دید ماشین شخصیشون اونجاس و سریع صدای جونگ می کرد و هر دوشون دویدن بطرف ماشین....در حالیکه هیورین رو کول جونگ بود و محکم با مشت میزد تو کمرش....

مردم هم که گیج شده بودن و بعضیاشون میترسیدن بیان جلو و هیورینو نجات بدن.

پلیس هم که تا بخواد برسه شب شده....

جونگ مین و یونگ سنگ سوار ماشین شدن و یونگی پشت فرمون نشست و جونگی نشست عقب و هیورینو انداخت پایین صندلی و میگفت حقته!!چون زدی تو کمرم منم تا وقتی نرسیدیم بهت نمیگم ما کی هستیم!!دختره ی ترسو!!

و دستشو گذاشت روی دهنش تا جیغ نزنه.

.

.

رسیدن خونه و جونگ مین هیورینو از ماشین انداخت بیرون و کلاه گیس و عینکشو برداشت و گفت:دیدی؟؟؟همش تقصیر تو بووود!!!!ببین به چه روزی افتادیم؟؟؟!!

یونگ سنگ از ماشین پیاده شد و برای اینکه خودنمایی کنه الکی جیغ دخترونه زد...

هیورین که فهمیده بود قضیه چیه اولش میخواست گریه کنه ولی تا یونگ جیغ زد...زد زیر خنده و جونگ مین زد تو سر یونگ و گفت:احمق!!!این دیگه چه حرکتیه!!

و خودشم خندش گرفت...

یونگی گفت:مگه چش بود؟؟میخواستم یکم جذبه نشون بدم!!بد بود؟؟!!

جونگ مین:اه مرده شورتو ببرن با جذبه نشون دادنت!!

هیورین سریع از جاش بلند شد و گفت:ببخشید!!!متاسفم!!!نمیخواستم اینجوری بشه!!!

یونگ سنگ گفت:اشکالی نداره!خب تو هم تقصیری نداشتی دیگه!!

جونگ مین زد تو کمر یونگ سنگ و گفت:یعنی چی تقصیر اون نبوده؟؟!!اگه اون نمیرفت توی مترو بخوابه اوضاع ما هم اینطوری نبود!!

یونگ سنگ: ا راستی برای چی اونجا خوابیدی؟؟مگه تو خونه نداری؟؟کیو جونگ که میگفت تو رو یه بار رسونده خونه!!

هیورین سرشو انداخت پایین و گریه کرد.

یونگ سنگ گفت:اه از دست این دخترا!تا یه چیزی میگیم سریع گریه میکنن!!!من میرم بالا شاید بچه ها اومده باشن!

جونگ مین گفت:چقدر بهت بگم جلوی من گریه نکن!!!!!!!!!!!!!!!!!یه دفه کنترلمو از دست میدما!!!!!!

هیورین اشکشو پاک کرد و بطرف خیابون رفت...

جونگ مین سریع دستشو گرفت و گفت:کجا داری میری؟؟؟

هیورین: دیگه اینجا جای من نیست!!پس دارم میرم....برای همیشه!!

جونگ مین دستشو محکم گرفت و گفت:میدونم که هیچ جایی نمیری!!چون.......برادرت پیش ما گروگانه!

هیورین دستشو کشید و با عصبانیت گفت:اصلا شما چجوری توی مترو سر دراوردید؟؟برای چی اومدید طرف من؟؟؟اصلا توی اون موقعیت که من جیغ میزدم شما میتونستید از من دور بشید و برید!!!چرا پیشم موندید و منو هم با خودتون آوردید؟؟؟

جونگ مین گفت:چون............خب چون اگه ولت میکردیم ..........نمیدونم!!!

هیورین:دیدی؟؟؟همش تقصیر خودتونه!!!نه من!!!

جونگ مین:هیورین!!!نمیخوای بگی چرا این چند روزه ناراحتی؟؟!!

هیورین:.......ارزش گفتن نداره!.....

جونگ مین:میخوای ببرمت کنار دریا ؟

هیورین:چرا؟

جونگ:تا حالت خوب بشه!تو خیلی افسرده شدی!

هیورین:نه ممنون....

جونگ مین دستشو گرفت و سوار ماشینش کرد و خودشم سوار شد.

هیورین هم میگفت:کجا میخوای منو ببری؟؟؟ماشینو نگه دار!!!

جونگ مین هم اصلا محلش نمیذاشت و گفت:فقط یکی دو ساعت تو راهیم طاقت بیار!

هیورین هم از بس میگفت ماشینو نگه دار خسته شد و دیگه ساکت شد...

یونگ سنگ وقتی رفت خونه همشون رسیده بودن و گفتن جونگ و هیورین کجان؟

یونگ سنگ:اونا توی پارکینگن!الان میان...

و یونگ سنگ جریانو براشون تعریف کرد...

هیونگ تائه سو رو روی تخت خودش خوابوند.

هیون جونگ همینطور غر میزد که دیدی دختره باهامون چیکار کرد؟؟!!دیدی آبرومون رفت؟؟خوب که من سریع رفتم!!!واااای....

.

.

یه ساعت گذشت و همشون گفتن پس چرا نیومدن؟؟!!

رفتن توی پارکینگ و دیدن نه ماشین هست و نه اونا!

تعجب کردن و کیوجونگ زنگ زد به جونگ مین ولی جونگ مین گوشیشو خاموش کرده بود....

همشون ترسیدن و گفتن یعنی چی شده؟؟چیکار کنیم؟؟

.

.

.توی ماشین هیورین که خیلی خسته بود خوابش برد(ساعت 12 شب بود!!!)

جونگ مین هم یواش یواش داشت خوابش میبرد و تو دلش گفت:واای عجب غلطی کردما!!حالا چرا این ساعت شب باید ببرمش دریا؟؟من واقعا خلم!!!

خلاصه نیم ساعت بعد میرسن کنار دریا...

جونگ مین نگاه هیورین میکنه و میگه:خوب حالا چیکار کنم؟؟این که خوابه!!اصلا این موقع شب که دریا پیدا نیست!!اه ای کاش همون اول که اصرار میکرد منم وایمیسادم!!اصلا چرا من اینقدر لجبازم!!هر دفه که میگفت وایسا من به رفتن مصممتر میشدم!!

همینطور نگاش میکرد و بیشتر به اعضای چهرش دقت میکرد.....جلوتر رفت و گفت:هیورینم خیلی خوشگله ها !!

یه دفه به خودش اومد و گفت:ایش!!دختر بد!!ببین داری با ما چیکار میکنی؟؟!!

از ماشین پیاده شد و صندوق عقب ماشین رو نگاه کرد....یه پتو برداشت و انداخت روی ماسه ها و بعد هیورین رو بلند کرد و گذاشت یه طرف پتو....و کتشو در آورد و انداخت روش.

خودش هم رفت توی ماشین و خوابید...(هوا خیلی گرم بود برای همینم هیورینو برد بیرون)

 

(((پایان قسمت پنجم)))


(((قسمت ششم)))

 

تا صبح همه ی بچه ها ی گروه نگران بودن و نمیشد که به پلیس خبر بدن!

صبح شد هیورین از خواب بیدار شد و دید کنار دریاست...سریع دوروبرشو نگاه کرد و بلند شد...

توی ماشینو نگاه کرد و دید جونگ مین تو ماشین خوابیده.زد توی شیشه ماشین....جونگ مین بیدار شد و از ماشین اومد بیرون...

هیورین گفت:آخر منو آوردی نه؟؟

جونگ مین سرشو تکون داد و گفت:خب آره دیگه!من اگه حرفی میزنم بهش عمل میکنم!!

هیورین:......نمیدونم چی باید بگم!......

جونگ مین رفت طرف آب و گفت:به به!!چه هوای خوبی!!!ببین دریا چقدر قشنگه!!!

هیورین اومد کنارشو گفت:آره!من دریارو خیلی دوست دارم!!

جونگ مین:نهایت استفادتو بکن!!دیگه از این فرصتها پیش نمیاد!!

هیورین:نمیخوای به بچه ها زنگ بزنی؟؟دلشون شور میزنه!!

جونگ:آره اصلا حواسم نبود!

جونگ مین گوشیشو روشن کرد و زنگ زد به هیون جونگ...

هیون سریع برداشت و گفت:الو؟

جونگ:هیون؟

هیون:ای جونگ مین نامرد!!!از دیشب تا حالا کجا بودی؟؟؟

جونگ:نگران نباش!!هیورین پیش منه!راستش بهم گفت که مادربزرگش توی یکی از روستاها ی کنار سئوله و منم اونو بردم اونجا!و مادربزرگه هم به زور منو نگه داشته و میگه باید تا امشب اینجا باشی!!

هیون:چی؟؟؟حالا چرا دیشب بردیش؟؟داداشش داره بهونه خواهرشو میگیره!!

جونگ:بهش بگو خواهرش میگه خیلی دوست دارم!!مراقب خودت باش تا برگردم!!

هیون:واقعا اون اینا رو میگه؟!!

جونگ:آره بابا!اینجا اینقدر داره بهش خوش میگذره که نگو!!

هیون:امشب زود بیایا!!فردا فیلمبرداری داریم!!درضمن این بچه هی غرغر میکنه!!!

جونگ:باشه!!زود میایم!!

هیون:بای

جونگ مین تلفونو قطع کردو هیورین سریع گفت:چرا دروغ گفتی؟؟؟؟!!!

جونگ:نمیشه که بهشون بگم با تو اومدم ساحل!!اگه هیون بفهمه دو شقم میکنه!!

هیورین:خب حقته!!چرا اون وقت شب منو آوردی اینجا؟؟!!نه!!!اصلا از کجا معلوم دیشب اتفاقی نیافتاده؟؟!!

جونگ:آوردمت اینجا چون زیادی افسرده شده بودی و هر دفه هم از عمد جلوی من گریه میکردی!!!بعدشم.....من آدم هوسبازی نیستم!!از این حرفت ناراحت شدم!!

هیورین:باشه ببخشید!میدونم اینجور آدمی نیستی....

جونگ:دیگه نمیشه!دلم شکست!

هیورین:داری خودتو لوس میکنی نه؟

جونگ:هر چی میخوای اسمشو بذار!

هیورین دستشو کرد توی آب و یه مقدار آب تو دستش پر کرد و پاشید توی صورت جونگ مین...

جونگ مین که نزدیک بود سکته کنه یه نگاه خشن به هیورین کرد و ثابت سر جاش ایستاده بود...

هیورین ترسید و مجوار دریا پا به فرار گذاشت و جونگ مین دوید دنبالش و آب میریخت روش...

هیورین همینطور فقط میدوید چون اگه می ایستاد جونگ سریع میگرفتش و کامل خیسش میکرد...

جونگ مین همینطور که میدوید دستشو پر آب میکرد و میریخت روی هیورین و میگفت:که آب میریزی روی من آره؟؟؟!!برات دارم!!تا شب هم که شده دنبالت میدوم و تا کامل خیس آبت نکنم دست بردار نیستم!!

هیورین از بس دویده بود دیگه به گریه افتاده بود و میگفت:ببخشید!!!غلط کردم!!!من لباس همرام ندارم!!...

جونگ مینم محلش نمیذاشت و حرف خودشو تکرار میکرد...

هیورین اینقدر خسته شده بود که دیگه نمتونست بدوه و افتاد روی زمین..

جونگ مین ایستاد کنارش و گفت:میدونستم آخرش تسلیم میشی!

هیورین نگاش کرد و گفت:خواهش میکنم اینکار و نکن!!

جونگ مین هم تا میخواست هیورین رو هل بده طرف موج دریا  هیورین به هزار سختی ایستاد و دوید بطرف یه صخره و از صخره رفت بالا...

جونگ مینم دنبالش دوید..

وقتی هر دوشون رسیدن بالای صخره هیورین که دیگه راه فراری نداشت گفت:واقعا که رحم نداری!!!

جونگ مین گفت:واسه هر کی داشته باشم واسه تو ندارم!

هیورین هم از روی ناچاری و خستگی شدید گفت:باشه!من تسلیم!

جونگ مین:پس بیا بریم پایین!اونجا خیست میکنم!

اما.......هیورین پاش روی یه سنگ لیز خورد و پرت شد توی دریا!!

جونگ مین هول شده بود و نمیدونست چیکار کنه....

هر چی نگاه میکرد میدید هیورین نمیاد روی آب!!(عمق آب زیاد بود)

جونگ مین پرید توی آب و زیر آب دیدش و دستشو گرفت و آوردش بالا...

به بدبختی اونو تا ساحل آورد...

هر چی میزد تو گوشش هیورین چشماشو باز نمیکرد!

جونگ مین بشدت ترسیده بود و میگفت نکنه بمیره!!!

ماساژ قلبی داد که یه دفه هیورین چشماشو باز کرد و کلی سرفه کرد..

جونگ مین یه نفس عمیق کشید و همونجا غش کرد.

.

.

خلاصه جونگی توی ماشینش یه لباس اطافه داشت.اونو داد به هیورین و خودش هم همون کتی که شب انداخت روی هیورین رو پوشید.

حدودا ساعت 10 صبح بود...جونگی هیورین رو برد بیرون تا براش لباس بخره...

همه ی مردم با تعجب نگاشون میکردن...(چون فهمیده بودن این جونگ مین تو گروه دابل اسه)و حالا جونگ مین با این دختر؟؟!!

برای خودش یه لباس و شلوار  و برای هیورین یه تاپ با یه دامن تا سر زانو خرید...

توی رختکن لباسشونو عوض کردن و یکم توی شهر گشتن.

نهارشونو هم توی رستوران خوردن.

ساعت 8 شب بود...

هر دوشون روی یه پل بزرگ که تا یه جزیره از بالای دریا رد شده بود ایساده بودن و از بالا به دریا نگاه میکردن...

جونگ مین گفت:راستی بهم نگفتی چرا توی ایستگاه مترو خوابیده بودی!!

هیورین جریان رو براش تعریف کرد...

جونگ مین نگاش کرد و گفت :خب چرا به ما نگفتی؟؟!!...اگه مادرت بود الان این اتفاقا نمی افتاد!!

هیورین پشت به جونگ مین ایستاد.

جونگی فهمید که داره گریه میکنه.........هیورین رو بطرف خودش چرخوند و گفت:هیورین!!.............................از این به بعد فقط جلوی من گریه کن!!....

و  هیورینو درآغوش گرفت...

(((پایان قسمت ششم)))


((( قسمت هفتم)))

 

هیورین که از این حرکت جونگ مین تعجب کرده بود و تو اون موقعیت نمیدونست چیکار کنه...

اینقدر شکه شده بود که دیگه اشکش پایین نمیومد و جونگ مین فکر میکرد هیورین داره گریه میکنه!!

همون لحظه بود که............

جونگ مین متوجه شد یکی داره ازشون عکس میگیره!!

سریع هیورینو هل داد کنار و کلی بهش دریبری گفت از جمله:ای دختر بی حیا!!برای چی مثل کنه چسبیدی به من؟؟هر چی بهت بگم ازت متنفرم باورت نمیشه!!

هیورین بیچاره دیگه نزدیک بود سکته کنه!!نه به اون حرکتش و نه به این حرکتش!!

اون شخصی که داشت عکس میگرفت آدم زرنگی بود و فهمید جونگ مین فهمیده و داره نقش بازی میکنه!ولی دیگه کار از کار گذشته بود و عکس رو گرفته بود!!پس تا خواست بره جونگ مین دوید دنبالش و میخواست دوربینو ازش بگیره ولی عکاسه عجب سرعتی داشت!!

آخرش هم نتو نست بگیرتش....

جونگ مین گمش کرد و ناچارانه برگشت طرف ماشینش...

هیورین که قضیه رو فهمیده بود از خجالت نمیدونست چیکار کنه و هر لحظه یه تصمیمی میگرفت که همین الان بدون اینکه چیزی بگه بره یا....

جونگ مین رسید پیش ماشین و دید هیورین نیست!!کلی صداش زد و دنبالش گشت تا اینکه به بدبختی پیداش کرد...

هیورین رفته بود توی یه پارک و نشسته بود روی یه صندلی...

جونگ مین تا دیدش کلی دعواش کرد و بهش گفت بیا باید برگردیم سئول!

اما هیورین میگفت نمیام!

جونگ مین بیچاره هر چی دستشو میکشید اونم اصرار میکرد که میخوام امشب اینجا بمونم!!

جونگ مین گفت:یعنی چی؟؟تو که اینجا کسی رو نداری!!چرا یه دفه اینجوری شدی؟؟

هیورین:من هیچ جوری نشدم!!تویی که رفتارت عجیبه!!

جونگ مین:من؟؟.......آهان!!............بخاطر اینکه...

هیورین سریع گفت:ازت میترسم!!

جونگ مین زد زیر خنده...

هیورین گفت:خنده داره؟؟

جونگ مین:خب معلومه!!تو واقعا که ترسویی!!مگه من لولو خورخورم؟؟!!

بعد جونگ مین رفت نزدیک هیورین و میگفت:هوووووووووووووووهووووووو میخوام بخورمت!!!

هیورین محکم زد تو صورتش و گفت:مسخره!!!

جونگ مین عصبانی شد و گفت:واقعا حیف من که کلی بهت خوبی کردم!!!خیلی بی لیاقتی!!!!

هیورین از کارش پشیمون شد و تا خواست عذرخواهی کنه دیگه دیر شده بود وجونگ مین گفت:من دارم میرم!!خواستی بیا خواستی نیا!!

هیورین که خیلی خجالتی بود تا میخواست بره انگار یه نیرویی اونو به رفتن منصرف میکرد.....

آخرش هم جونگ مین رفت و هیورین باهاش نرفت......

هیورین بشدت پشیمون شد و تا میتونست گریه کرد.....

جونگ مین هم خیلی عصبانی و ناراحت بود و تو راه همش نزدیک بود تصادف کنه!

هیورین شب رو روی یکی از صندلی های تو پارک خوابید...

 

صبح شد....

جونگ مین که همون شب دیر وقت رسیده بود با عذاب وجدان بیدار شد...همون لحظه همه ی بچه های گروه ریختن سرش و میگفتن هیورین کجاست؟؟؟؟؟

جونگ مینم سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت....

هیون گفت:هی تو!!!با اون چیکار کردی؟؟؟؟

یونگ سنگ:خونه ی مادر بزرگش موند؟؟

جونگ مین از تو رختخواب بلند شد و گفت:دیشب هرکاریش کردم باهام نیومد!

هیونگ سریع گفت:یعنی چی نیومد؟؟؟؟؟

کیو جونگ:پس داداشش چی؟؟

جونگ مین با داد گفت:من نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اصلا به من چه!!!!!!!!!!!!

هیون گفت:یعنی چی به من چه؟؟؟؟باید اونو برگردونی!!!!!!!!

کیوجونگ:من میرم دنبالش!!!

هیونگ:نه!من میرم!!!!!!

یونگ سنگ:اصلا خودم میرم!!!!

هیون:شما هیچجا نمیرید!!!!!!..........................خودم میرم.

همشون گفتن:چیییییی؟؟؟؟؟؟

هیون:خب...مگه چیه؟؟........اون یه بار درحقم لطف کرده!!من دیگه اینقدرا هم خشن و مغرور نیستم!!

جونگ :ولی تو که نمیدونی اون کجاست!!!

هیون:شده تمام شهرو دنبالش میگردم!!!حالا کدوم شهره؟؟

جونگ:بردمش شهر اینچون!!...یک الی دو ساعت تو راهی...

هیون:سریع برمیگردم!!شما ها هم همین الان برید سر صحنه فیلمبرداری .....خودم به مدیر میگم

هیون جونگ سریع لباسشو عوض کرد و رفت...

جونگ مین از هیورین خوشش اومده بود ولی واقعا از حرکت دیشبش ناراحت شده بود....

سپس همشون رفتن سر صحنه و قضیه رو به مدیرشون گفتن...

.

.

هیون رسید  و  از ساعت 11 تا 2 بعد از ظهر دنبال هیورین میگشت...

هیورین هم با اون مقدار پولی که تو جیبش بود یکمشو صرف خریدن مقداری غذا کرد و رفت طرف ایستگاه قطار.....

 

هیون جونگ یه لحظه اونو دید و سریع از ماشین پیاده شد و دوید طرفش....

رسید بهش و صداش کرد...

هیورین نگاش کرد و گفت:تو؟؟اینجا چیکار میکنی؟؟!!

هیون:اومدم دنبالت!!با من بیا!

هیورین همراش اومد و سوار ماشین شد...

هیون جونگ:برای چی دیشب با جونگ مین نیومدی؟؟؟!!!

هیورین با ناراحتی گفت:ببخشید!!عذرمیخوام!راستش.....یه حرکت بد کردم و اوپا از دستم ناراحت شد!...

هیون:چی کار کردی؟؟؟

هیورین:نمیتونم بگم......ببخشید...

هیون:اه حوصله ندارم!!کمربندتو ببند....

هیون جونگ ماشینو روشن کرد و بطرف سئول حرکت کردن...

.

.

.

 

ساعت 4 رسیدن و هیون جونگ هیورینو رسوند خونه و خودش یه راست رفت سر صحنه فیلمبرداری....

هیورین سریع تائه سو رو بغل کرد و گفت ببخشید داداش جون!!نمیخواستم ترکت کنم!!منو ببخش!

.

.

وقتی فیلمبرداری گروه تموم شد ساعت 9 شب اومدن خونه و همشون بشدت خسته بودن...

جونگ مین تا هیورین رو دید بدون اینکه چیزی بگه روشو کرد اونطرف و رفت تو اتاقش.

کیو جونگ نشست کنار هیورین و گفت:خب....بگو ببینم دریا بهت خوش گذشت؟

هیورین:خب....هم آره....هم نه....

هیونگ جون یه لیوان چای برای هیورین آورد و گفت: هیورین!ما ازت مراقبت میکنیم!!نگران نباش!

هیورین لبخند زد و چایی رو ازش گرفت و گفت:خیلی ممنون ولی بیشتر از این مزاحمتون نمیشم!!من باید برم!

یونگ سنگ :یعنی چی؟؟تو که جایی برای موندن نداری!!!

هیورین:چرا دارم!خونه مادربزرگم!

جونگ مین که از تو اتاق صداشونو میشنید بلند گفت:دروغ نگو!!تو که مادر بزرگ نداری!!

همون لحظه هیورین سرفش گرفت و چایی رو تف کرد تو صورت هیون جونگ!!

هیون جونگ خشکش زد و فقط به هیورین نگاه کرد...

هیورین از رو رفت و سریع با یه دستمال صورت هیون رو تمیز کرد و همینجور میگفت:ببخشید ببخشید ببخشید.....

 

(((پایان قسمت هفتم)))




:: موضوعات مرتبط: Just Love me ( فقط عاشق من باش )
:: برچسب‌ها: داستان کره ای, korean story, Just love me, داستان, فقط منو دوست داشته باش, korean stories, داستان هاي كره اي, داستان كره اي, داستان هاي عاشقي, korean love story, Korean stories
تاريخ انتشار : جمعه 27 اسفند1389 |||