X
تبلیغات
ღ♥-*BEst kOreAn StOrIes*-.♥.-*수 진*-♥ღ - Just love me_ part 2
 
نوشته شده توسط : ♥ admin)♥ Setare)
 

-* 그냥 날 사랑 *-

 

..*..*.Just love me_part 2.*..*..

بخش دوم داستان از قسمت 8 تا ۱۴...

5 


(((قسمت هشتم)))

 

هیون بلند سر هیورین داد زد و سریع رفت حموم.....

همشون از خنده غش کرده بودن....

هیورین رفت کنار اتاق جونگ مین و در زد....

جونگ مین گفت:کیه؟

هیورین گفت:میشه بیام تو؟

جونگ مین که دلش نمیخواست هیورین رو ببینه به ناچار گفت بیا!

هیورین رفت داخل و در رو پشت سرش بست.

جونگ مین درحالی که روی تخت دراز کشیده بود گفت:چی از جونم میخوای؟

هیورین کنار تختش ایساد و گفت:اوپا !......بابت رفتار دیشبم معذرت میخوام!!

جونگ مین سریع گفت:نمیبخشم!!

هیورین :من پشیمونم!!میدونم که رفتارم بد بوده!!خواهش میکنم!!!

جونگ مین:نمیبخشم!!!

هیورین بازم التماس کرد تا جایی که گفت:اگه نبخشی گریه میکنم!!

جونگ مین که حرفشو باور نکرد گفت:اگه گریه کنی خیلی بچه ننه هستی!!

هیورین:تو باید منو ببخشی!!!

جونگ مین:منم گفتم که هرگز نمیبخشمت!!..............

حالا هر چقدر هم که میخوای گریه کن!!

هیورین:باشه!!بهت ثابت میکنم!!

جونگ مین پوزخندی زد و گفت:منتظرم!

هیورین گفت:منتظر چی؟

جونگ مین:گریه کن دیگه!!

هیورین که تو موقعیت انجام شده قرار گرفته بود هر کاری میکرد و

به هر چی فکر میکرد گریش نمیومد.......

جونگ مین خندید و گفت:میدونستم!ضایع شدی!

هیورین بیچاره برای اینکه جونگ مین رو گول بزنه بلند گفت:سوسک!!!!!!

و اشاره کرد به دیوار......

تا جونگ مین حواسش پرت شد هیورین با آب دهانش زد زیر چشماش و

 ادای گریه کردن درآورد...

جونگ مین سریع نگاش کرد و گفت:امکان نداره!

هیورین الکی خودشو به گریه زده بود و میگفت:خواهش

 میکنم منو ببخش!!!

جونگ مین گفت:مصنوعی بنظر میاد!!!بذار ببینم!!....

جونگ مین اومد نزدیک هیورین و اشک روی گونه های

هیورینو پاک کرد و

خوب تو چشماش نگاه کرد...

هیورین ترسیده بود ونمیدونست چیکار کنه!

جونگ مین گفت:نقش بود!من به راحتی گول نمیخورم!!باید

 خیلی ماهر باشی تا بتونی منو گول بزنی!

هیورین گفت:من تو گول زدن ماهرم!!

جونگی:اگه ماهر بودی الان مچتو نمیگرفتم!!

هیورین گفت:شاید ایندفعه تورو دست کم گرفتم ولی

 دفعه بعد حتما گولت میزنم!!

جونگ مین خندید و گفت:هیچوقت نمیتونی منو گول بزنی!!!

هیورین : شاید  نشه مغزتو گول زد ولی یه روز قلبتو میدزدم!!

جونگ مین:قلب؟؟!!تو میخوای قلب منو بدزدی؟؟!

هیورین:خب..........آره! آ...این یعنی اینکه گولت میزنم!

جونگ مین خندید و با اطمینان کامل گفت:تو هیچوقت نمیتونی

 منو گول بزنی!!!

هیورین پوزخندی زد و گفت:این حرفمو هیچوقت فراموش نکن!!!

هیورین بطرف در رفت و از اتاق خارج شد....

جونگ مین که بشدت زورش گرفته بود با خودش گفت:اه !!چه دختریه!!!

خیلی حرصمو درآورد!!امکان نداره گولم بزنه!..........

.........اه ببین بحث به کجاها کشید!!!!!!!!!حالا دیگه

از فکر بیرون نمیرم!!!

 

هیورین هم رفت توی آشپزخونه تا ظرف بشوره و تو دلش گفت:

هه چه حرفای مسخره ای زدما!!خودمم نمیدونم چرا

گفتم قلبتو میدزدم!!!

مگر اینکه خل باشم اینکارو بکنم!!

هیونگ جون اومد پشت سر هیورین و گفت:سلاااااااااااام!!!

هیورین از ترس پرید بالا و گفت:اه!ترسوندیم!!

هیونگ:خب بگو ببینم!اینجا میمونی؟؟

هیورین :نه!

کیوجونگ که روی کاناپه نشسته بود گفت:چرا؟؟

هیورین:خب معلوم نیست؟؟

هیونگ:نه!

کیوجونگ:چون ما 5 تا پسر اینجاییم؟؟

هیورین نگاش کرد و گفت:تقریبا

یونگ سنگ از توی اتاقش اومد بیرون و گفت:تائه سو خیلی

 با ما جور شده!حق نداری بری!

هیورین : اما.....

هیون جونگ که داشت قهوه میخورد گفت:از دخترایی که

همش خودشونو لوس میکنن بدم میاد!

هیورین : باشه!هر چی اوپا جونگ مین بگه!

یونگ سنگ گفت:چی؟؟؟؟

هیون:چرا اون؟؟

هیورین گفت:همینجوری!

کیو جونگ جونگ مین رو صدا زد و جونگی اومد...

جریان رو بهش گفتن و جونگ مین گفت:به من چه!!

هیورین گفت:این حرف یعنی اینکه من برم!

هیونگ جون سریع زد تو بازوی جونگ مین و گفت:احمق!!

جونگ مین گفت:خب مگه چی گفتم؟؟؟!!به من چه ربطی داره؟؟

هیورین گفت:من دارم میرم....

هیورین دستکش ظرفشوییش رو درآورد ....

که هیون جونگ گفت:چرا شما دوتا یه جور خاصی رفتار میکنید؟؟

کیوجونگ گفت:هیورین!!!!!بمون دیگه!!این خیلی مسخرست!!!

هیونگ:اگه اینجا نمونی کجا میخوای بری؟؟؟

هیورین گفت:هر چی اوپا جونگ مین بگه......

همشون به جونگ مین چشم غره رفتن.....

که جونگ مین از خودش وارفت و گفت:باشه باشه بمون!!دیگه

 چی میتونم بگم والا!!

هیونگ لبخند زد و دستکش ها رو داد به هیورین تا بپوشه...

هیورین گفت:نه!!از ته قلبش نگفت!!

همشون سر هیورین داد زدن که دیگه لوس نشو!!!

همون لحظه جونگ مین گفت:واااای باشه بمون دیگه کشتیمون!!! ایش

هیورین هم قبول کرد.....

کیوجونگ اتاقشو داد به هیورین و خودش رفت تو اتاق یونگ سنگ...

 

فردا صبح همشون بیدار شدن دیدن که هیورین بیدار نشده!

هیون رفت بالای سرش و یه لیوان آب ریخت روی صورتش!!!!

هیورین پرید بالا و شکه شده بود....

هیون سرش داد زد که:بلند شو!!! این دیگه چه وضعیه؟؟؟چرا امروز زود بلند نشدی؟؟؟یادت باشه تو هنوز خدمتکار اینجایی!!

 

هیورین اصلا حالش خوب نبود....سرش گیج میرفت و نمیتونست

 درست اطرافش رو ببینه...

هیون زد بهش و گفت:هی !!!چته تو؟؟؟

دستشو گرفت و به زور بلندش کرد تا بایسته....اما هیورین اینقدر

 حالش بد بود که تا ایستاد سریع افتاد روی زمین...

هیون جونگ که تعجب کرده بود همینطور میگفت:چته تو؟؟

چرا اینجوری میکنی؟؟

هیورین با صدای خفیفی گفت:حالم....خیلی....بده.....

هیون دستشو گذاشت روی پیشونی هیورین و دید که خیلی تب داره!!

سریع اونو بلند کرد و از اتاق اومد بیرون....

جونگ مین که داشت میرفت حموم تا هیون و هیورین رو دید گفت:چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیون درحالی که داشت بطرف در خونه میرفت گفت:هیورین حالش خیلی بده!!!میبرمش بیمارستان!

جونگ مین که تعجب کرده بود گفت:چی؟؟؟حالش بده؟؟؟!!برای چی؟؟؟

هیون سریع رفت و در رو هم بست.....

یونگ سنگ اومد و به جونگ مین گفت:چی شده؟؟؟

جونگ مین گفت:هیورین حالش بده و هیون بردش بیمارستان....

هیونگ گفت:آخه واسه چی؟؟؟

یه دفه صدای داد کیوجونگ اومد گه بلند میگفت جوووووووووووونگ مین!!!!!!!!!

جونگ مین گفت:چی میگی تو؟؟چه خبرته؟؟؟

کیوجونگ گفت:همین الان بیا اینجاااااااااااااااا !!

همشون رفتن پیش کیوجونگ......

کیوجونگ توی اینترنت بود و گفت:اینا چین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(عکسایی که جونگ مین اون شب هیورینو بغل کرده بود تو

 اینترنت پخش شده بود)

جونگ مین تا عکسا رو دید دست و پاشو گم کرد و میخواست در بره....

هیونگ گفت:داداش!!!! این مرده تو عکس واقعا تویی؟؟؟؟

یونگ سنگ:اون هیورینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جونگ مین که دیگه رویی براش نمونده بود سریع از خونه رفت بیرون....

یه ساعت بعد هیون رسید خونه و هیورین هم همراش بود...

هیورین رفت توی اتاقشو روی تخت دراز کشید...

بچه ها عکسا رو به هیون جونگ نشون دادن و هیون آنچنان از

 دست جونگ مین عصبانی شد که گفت:اگه برگرده پاشو میشکنم!!!

همشون رفتن بالای سر هیورین و هیون گفت:هیورین!!جریان این عکسا

 که تو اینترنت پخش شده چیه؟؟

هیورین فهمید که تو اینترنت پخش شده و با ناراحتی گفت:متاسفم!!

هیون گفت:بهت میگم جریان چیه؟؟؟چرا همدیگه رو بغل کرده بودین؟؟؟!!

هیورین:من بی تقصیرم!!از خودش بپرسین!!

کیو جونگ گفت:هیون ولش کن!اون حالش خوب نیست!مطمئنم

 همش زیر سر اون میمونه!!

یونگ سنگ گفت:هیورین!چی شده؟چرا مریضی؟؟

هیون گفت:سرماخورده...باید استراحت کنه...

هیونگ:من مراقبشم!!!!!

هیون:یکی باید مراقب خودت باشه!!!!

کیوجونگ رفت و یه لیمو آب گرفت وبه هیورین داد تا بخوره....

ساعت 2 بعداز ظهر بود.....که جونگ مین اومد خونه و تا

در رو باز کرد همشون ریختن سرش!

هیون گفت:قبل از اینکه بکشمت جریان رو بگو!!

جونگ مین گفت:خب.....میدونید؟.....من................من.......نه!!

..........اون........اون بهم گفت سردمه و بعد گفت میتونم بغلت کنم ؟

منم گفتم باشه!

یونگ سنگ گفت:آره جون خودت!!

هیون:حالا چرا سرما خوررده؟؟؟

جونگ مین: آ........فکرکنم.....بخاطر این بود که.....

هیونگ:که چی؟؟؟

جونگی:که افتاد تو دریا.....

هیون:چی؟؟؟؟؟؟!!!!

جونگ:آره ! خب......پاش لیز خورد و از یه صخره ی کوچک پرت شد توی دریا!

کیوجونگ:و تو چیکار کردی؟؟؟

جونگ:خب نجاتش دادم دیگه!!

یونگ:آفرین داداش!!

هیونگ دستشو گذاشت رو شونه ی جونگ مین و گفت:میمون خودمی دیگه!!!

 

(((پایان قسمت هشتم)))


(((قسمت نهم))) 

 

کیوجونگ زنگ زد رستوران همون نزدیکیا و پیتزا سفارش داد....

جونگ مین رفت پیش هیورین و نشست کنار تختش....

هیورین گفت:کاری داری؟

جونگ مین:خب........راستشو بخوای نگرانت بودم.............

..........خوبی؟

هیورین:نه

جونگ مین:کاری از دست من بر میاد؟!

هیورین:نه

جونگ مین:عکسامونو زدن تو اینترنت...

هیورین:فهمیدم

جونگ مین:چیزی نداری که بگی؟؟!

هیورین:چی بگم؟..................مقصر خودت بودی

جونگ مین:آره درسته............هنوزم تصمیم داری یه روز گولم بزنی؟!

هیورین:نمیدونم

جونگ:اگه تو میخوای منو گول بزنی.............

.......من تصمیم دارم که قبل از تو خودت رو گول بزنم!

هیورین:چی؟؟!منظورت چیه؟

جونگ:هیچی......

هیورین:تائه سو کجاست؟

جونگ:چند دقیقه پیش با هیونگ جون رفتن بیرون....

هیورین:من واقعا مزاحمتون شدم نه؟

جونگ:آره درسته!!

هیورین:یعنی برم؟

جونگ: آره برو

هیورین:پس چرا اینارو همون دیشب نگفتی؟؟!

جونگ:چون اگه دیشب میگفتم واقعا میرفتی ولی الان

نمیتونی بری!هه هه...

هیورین:خیلی زرنگی!!

جونگ:پس چی فکر کردی؟؟هه هه...

جونگ مین از اتاق رفت بیرون......

 

دو روز بعد مدیر گروه تصمیم گرفت که بچه های گروه

رو ببره جزیره جیجو  برای تفریح....

اونا هم مجبور بودن تا هیورینو هم با خودشون ببرن...هیورین

داداششو میذاره خونه ی همکلاسیش.....

همشون با هواپیما میرن جزیره جیجو......

هیورین هم دیگه حالش خوب شده بود...

تا رسیدن همشون سریع رفتن کنار دریا و مجاور دریا راه

میرفتن و یکی از آهنگای گروهشونو میخوندن...

هیورین هم کنار ساحل روی یه صندلی نشسته بود.

کیوجونگ یکم بعد میاد و کنارش میشینه و میگه:خوش میگذره؟

هیورین:ممنون....به تو چی؟

کیوجونگ:بدنیست!....................میای والیبال بازی کنیم؟

هیورین:آه نه ممنون!!خیلی بلد نیستم!!

کیوجونگ:خب........آهان!میای دوچرخه سواری؟؟

هیورین:دوچرخه سواری؟!................بنظر بد نمیاد!!

کیوجونگ:قبول میکنی؟

هیورین:باشه!!..................خب حالا دوچرخه از کجا میاری؟؟

کیوجونگ:یه دوچرخه بیشتر اینجا نیست!

هیورین:ولی ما دوتاییم!

کیوجونگ:من دوچرخه رو میرونم و تو پشتم میشینی!

هیورین:چی؟؟؟؟

کیوجونگ سریع رفت و دوچرخه رو آورد و نشست روش و گفت:بشین!

هیورین:نه من نمیشینم!!!

کیوجونگ:اینقدر سخت نگیر!!!زود باش!!

هیورین:....آ......باشه...

هیورین پشت کیوجونگ نشست وحرکت کردن....

کیوجونگ تند حرکت میکرد و برای اینکه هیورین رو اذیت

کنه یه دفه میخواست بزنه به یه چیزی....و بعد صاف میرفت....

هیورین هم میترسید و جیغ میزد.....

کیوجونگ همینطور که دوچرخه رو میروند گفت: تو اون

 خواننده ی مخفی رو میشناسی؟!منظورم پرنسسه....

هیورین یه دفه جا خورد و گفت:چی؟؟

کیوجونگ:آره خواننده ی مخفی که بهش لقب پرنسس دادن!

هیورین:منظورت چیه میشناسی؟

کیوجونگ:منظورم اینه که آهنگاشو گوش دادی؟

هیورین:هه هه آهنگاشو دوست داری؟؟!!

کیوجونگ:خب......صدای خیلی قشنگی داره!!!

هیورین:آره شنیدم!

کیوجونگ:هیورین تو هم صدات خیلی عالیه!!مطمئنم

 اگه خودت بخوای میتونی خوانده بسیار معروفی بشی!!

هیورین:من صدام شبیه اون خواننده مخفیه نیست؟!

کیوجونگ:آره!! خیلی شبیه!!!چطور مگه؟!

هیورین:هیچی همینجوری!

کیوجونگ:بهت پیشنهاد میکنم برو و تست خوانندگی بده!!

هیورین:باشه!ولی بعدا.............................................مراقب باااااااااااااااااااااااااش!!!!!!

یه دفه کیوجونگ حواسش پرت شد و خوردن به یه درخت و هر

 دوشون افتادن روی هم.....

همون لحظه جونگ مین داشت از اونجا رد میشد و اونا رو دید!

سریع دوید طرفشونو گفت:دارید چیکار میکنید؟؟؟چی شده؟؟؟

هیورین سریع بلند شد و گفت:آ......ببخشید من باید برم!!

هیورین دوید و رفت...

کیوجونگ از روی زمین بلند شد و گفت:چیه؟؟چه اشکالی داره اگه

دوچرخه سواری کنیم؟؟

جونگ مین:عیبش اینه که الان خوردین زمین!!!

کیوجونگ:خب از قصد که نزدم!!!

جونگ مین:تو نمیدونی هیورین پوستش لطیفه؟؟؟تو باید مراقب میبودی!!!

کیوجونگ چهرش عوض شد و گفت:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پوستش لطیفه؟؟؟؟؟؟!!! اه جونگ مین!!!! فکر کنم داری دیوونه میشی!!!

جونگ مین:خودت داری دیوونه میشی!!بچه قرتی!!!

کیوجونگ محلش نذاشت و رفت....

جونگ مینم رفت ماشینشو بشوره(ماشینشو با هواپیما آورده)

هیورین رفت کنار ساحل و گفت:اینا چشونه؟چرا الان اینقدر

باهام خوب شدن؟؟!!

همون لحظه سر و کله ی هیونگ جون پیدا شد.......

هیورین میخواست خودشو خفه کنه!!

هیونگ گفت:خوش میگذره؟

هیورین:به اندازه ی شما نه

هیونگ:چرا؟!میای بریم قایق سواری؟!

هیورین آهی کشید و گفت:ببخشید من خستمه!!

هیونگ دستشو کشید و برد و گفت:بیا دیگه!!!بخاطر من!!

هر دو سوار قایق شدن و هیورین که خیلی خوشش اومده

بود کلی خندید....

هیونگ گفت:هیورین تو تاحالا عاشق شدی؟!

هیورین:.....نه....

هیونگ:تو خیلی خوشگلی!همه واست خودکشی میکنن!!پس

چرا نمیخوای عاشق بشی و ازدواج کنی؟اونوقت دیگه مجبور

 نیستی خدمتکار باشی!

هیورین:یعنی دلت میخواد من برم؟؟

هیونگ:نه نه!!اشتباه برداشت نکن!!!همینجوری گفتم....

هیورین:تو چی؟تا حالا عاشق شدی؟

هیونگ:من؟؟هه هه نه بابا!!تا وقتی جونگ مین و هیون جونگ

 هستن من همیشه تنها میمونم!!

هیورین:چرا؟؟تو هم خیلی باحال و بانمکی!!

هیونگ:ولی نه به اندازه ی جونگ مین...

هیورین:اینقدر حسود نباش!!

هیونگ:هه هه هه....دیگه دیر وقته!الان هوا تاریک میشه!بهتره برگردیم!

هیورین:آره!!

.

.

برگشتن و همشون رفتن توی اتاق هاشون(توی هتل)....

بجز هیورین.....

هیورین بعد از اینکه شامشو خورد دوباره رفت کنار دریا و

 روی یه صندلی نشست...

جونگ مین فهمید هیورین اومده بیرون و اونم رفت دنبالش....

دیدش  و نشست کنارش....

هیورین گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟

جونگ مین:اومدم یکم هوا بخورم که تورو دیدم.....

هیورین:امروز خوش گذشت؟

جونگ:تورو که ندیدم!چه فایده!

هیورین:ولی من همین الان داشتم تورو نگاه میکردم!

 (((پایان قسمت نهم)))


(((قسمت دهم)))

جونگ:چی؟منو؟از کجا؟

هیورین:از آسمون!

جونگ:از آسمون؟؟!!

هیورین:اون ستاره ی درخشان رو میبینی؟!

جونگ:خب که چی؟

هیورین:اون تویی

جونگ:چی؟من؟!!

هیورین:آره تو!! تو خیلی شبیه اون ستاره ای!!

جونگ:واقعا؟!......خب......پس تو هم اون یکی ستاره ی پر نوری!

هیورین:نه!من اون نیستم نیستم!

جونگ:چرا؟؟

هیورین:چون ستاره ها رو همه ی مردم میبینن و میشناسن و دوستشون دارن!.....اما من یه ستاره ی دنباله دارم..........چون مردم خیلی دوسش دارن ولی خیلی هاشون تاحالا اونو ندیدن!

جونگ:حرفت یه معنی خاص میده!متوجه نمیشم

هیورین:یه روز میفهمی!

جونگ:نه من همین الان میخوام بدونم!!!لطفا بگو!!!

هیورین:اصرار نکن دیگه!!

جونگ:اه خیلی خب...

هیورن:اوپا !

جونگ مین:بله؟

هیورین:................من سردمه!!

جونگ مین:ولی هوا که خوبه!

هیورین:اما من خیلی سردمه!!

جونگ مین:خب بیا بریم داخل!

هیورین:من میخوام بیرون باشم!

جونگ مین:خب من که کت همرام نیست تا بهت بدم بپوشی!!

هیورین:پس برو داخل و برام یه چیزی بیار!!

جونگ مین سرشو تکون داد و نچ نچ کرد...........اومد نزدیکتر هیورین و دستشو انداخت دور کمرش...

و گفت :همینو میخواستی آره؟!

هیورین:چی؟؟؟؟نه!!!من بهت گفتم برام یه چیزی بیار نه اینکه خودت بیا!!!حالا هم سریع برو کنار!!!

جونگ مین:نمیرم

هیورین:چی؟؟؟

جونگ مین:گفتم نمیرم!

هیورین جونگ مین رو هل داد و جونگ مین دوباره نشست کنارش و گفت:اگه دوباره تکرار کنی بیشتر نزدیکت میشم!

هیورین :داری خطری میشی!!!!!!!! ازت میترسم!!!!!!!!!!!!!کمک!!!!!!!

هیورین یه جیغ بلند زد و  جونگ مین سریع جلوی دهنشو گرفت....

همون لحظه هیون جونگ میاد کنار هتل تا از تو ماشینش چیزی برداره و هیورین و جونگ مینو میبینه...

میره پیششونو میگه:هی شماها!!! دارید چیکار میکنید؟؟؟

جونگ مین تا هیونو میبینه میره کنار و میگه:ما؟؟هیچی.....اومدیم هوا بخوریم!

هیون: ا؟ اصلا ببینم چرا این روزا شما همش باهمید؟؟؟

هیورین:جونگ مین همش میاد پیش من!!

جونگ مین:دروغ نگو!!!

هیون:جونگ مین یه لحظه بیا اونجا کارت دارم!

جونگ مین با هیون میرن توی پارکینگ.....

هیون سریع سر جونگ مین داد میزنه:مگه تو قرارداد ذکر نشده بود که نباید اون به ما نزدیک بشه؟؟؟

جونگ مین:آره ولی اینجا که خونه نیست!ما اومدیم تفریح!!

هیون:خب هرچی!!!مهم قرارداده!!!

جونگ مین:حالا مگه من کار بدی کردم؟؟؟

هیون:پس اون قضیه که اونو بغل کرده بودی چی؟؟؟هان؟؟

جونگ مین:خب اون تصادفی بود!!و قرار نیست دوباره تکرار بشه!!

هیون:خیلی خب جونگ مین خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم!!!دیگه نبینم دور و بر هیورین باشی!!!فهمیدی؟؟!!

جونگ مین:برای چی؟ولی اون که با ما کاری نداره!!

هیون:همین که گفتم!!

جونگ مین:مگه باید از تو اجازه بگیرم؟؟

هیون:من لیدر گروهم و هیورین به گروه ربط داره پس حرف حرف منه!!

جونگ مین چیزی نگفت و رفت بخوابه...

هیون برگشت پیش هیورین ولی دید اون اونجا نبود و رفته بود...

.

.

صبح شد....

همشون رفتن توی رستوران هتل تا صبحانه بخورن.....

هیون جونگ اومد و کنار هیورین نشست و گفت:مثل اینکه داری قرارداد رو فراموش میکنی!

هیورین:من؟نه فراموش نکردم...

هیون:پس چرا همش با جونگ مینی؟؟

هیورین:اونه که همش میاد پیش من!!اون بود که به زور منو برد شهر اینچون!!

هیون:هرچی!!تو باید دعواش میکردی و ازش دور میشدی!!

هیورین:واقعا مسخرست!!!

هیورین:تو هرکجا هم که بری من یاددآوریت میکنم که خدمتکار مایی نه دوست ما!!!

هیورین چیزی نگفت....

هیون چند ثانیه بعد گفت:فردا شب یه مهمونی داریم.

هیورین:به چه مناسبتی؟

هیون:مناسبت خاصی نداره!میشه گفت....برای موفقیت آلبوم جدید گروهمون جشن میگیریم!

هیورین:مبارک باشه!

هیون:ممنون!......توی مهمونی فقط آدمای متشخص و باکلاس حضور دارن!!

هیورین:.......چرا حرفتو غیر مستقیم میزنی؟یه راست بگو تو دعوت نیستی خلاص!!

هیون:اتفاقا برعکس!....تو دعوتی!

هیورین:چی؟؟؟؟

هیون:آره درسته!.....این موضوع رو بهت گفتم تا بدونی که یه لباس زیبا و شیک بپوشی!

هیورین:خیلی ممنون!!!

هیون:همه با هم میریم !!

هیورین: باشه!!!

هیون از اونجا بلند شد و رفت سر میز خودش نشست....

همشون صبحانشونو خوردن و پخش شدن.......

هر کدومشون یه جایی رفتن......یکی رفت خرید.....یکی رفت ساحل.....یکی موند تو هتل و....

هیورین تصمیم گرفت تنهایی بره قایق سواری....

یه قایق کرایه کرد و تا خواست سوار بشه سر و کله ی جونگ مین پیدا شد!!!....

جونگ مین گفت:تنهایی نمی ترسی ؟!

هیورین روشو کرد اونطرف و گفت:مگه بچه هستم که بترسم؟؟!!

جونگ مین:آخه نکه شنا بلد نیستی گفتم!...

هیورین:به تو ربطی نداره!

جونگ مین قایق رو بطرف آب هل داد و پرید توش و نشست....

هیورین که توی قایق بود گفت:داری چیکار میکنی؟؟؟؟همین الان برو بیرون!!!!وگرنه....

جونگ مین:نمیرم!!میخوای چیکار کنی؟؟

هیورین:همین الان برو پایین!!

جونگ مین:برای چی؟؟

جونگ مین موتور قایق رو روشن کرد و حرکت کردن....

هیورین گفت:چرا اینکارو کردی؟؟؟؟؟؟!!!میخوام تنها باشم!!زود برگرد!!!

جونگ مین:چرا میخوای تنها باشی؟؟!!

هیورین:به تو ربطی نداره!!

جونگ:چرا اینجوری شدی؟اتفاقی افتاده؟؟

هیورین:فراموش نکن که من خدمتکار شما هستم!!!

جونگ مین:خب باشی!که چی؟

هیورین:منظورت چیه؟خب هیچکس با خدمتکارش اینجوری که تو رفتار میکنی نمیکنه!!

جونگ:خب خوبه که!من اولین نفرم!

هیورین:ولی.....

جونگ مین:هیون چیزی بهت گفته؟

هیورین:.....آره

جونگ مین:تو به حرف های این بچه سوسول گوش میدی؟؟هه...

هیورین:من نمیخوام مشکلی بوجود بیارم!

جونگ:وای ولش کن !مگه اون کیه که ما بخوایم ازش حساب ببریم؟؟!!

.

.

حدودا یه ساعت توی دریا بودن که جونگ مین گفت:

من دیشب درست نخوابیدم!دلم میخواد همینجا بخوابم!

هیورین:چی؟؟اینجا؟؟ولی اینجا که جای خواب نیست!!

جونگ مین:نمیدونی چقدر کیف میده توی قایق وسط دریا بخوابی!!به به...

هیورین:اما بهتره تا دیر نشده برگردیم!!

جونگ مین:فقط نیم ساعت!

هیورین چیزی نگفت و جونگ مینم سرشو گذاشت لبه ی قایق و خوابید....

بعد از مدتی هیورینم خوابش گرفت و هر کاری کرد خوابش نبره نتونست و خوابید...

.

.

(((پایان قسمت دهم)))

 


(((قسمت یازدهم)))

 

ساعت 5 بعد از ظهر بود که جونگ مین بیدار شد و تا چشماشو باز کرد و بلند گفت:هیورین!!!!!!!

هیورین سریع بیدار شد و گفت:چی شده؟؟

هوا ابری بود و باد شدیدی میوزید.....موج ها ی بلندی میومد و قایق رو بشدت تکون میداد....

هیورین سریع گفت:وااای چرا یه دفه هوا اینجوری شد؟؟

جونگ مین سریع موتور قایق رو روشن کرد ولی یه دفه جرقه زد و خاموش شد....

هیورین:بیچاره شدیم!حالا چی کار کنیم؟؟؟

جونگ مین:نگران نباش!!! درست میشه!

هیورین پارو رو برداشت  و بطرف ساحل زد....ولی هیچ اثری نداشت...

خیلی از ساحل دور شده بودن....

.

.

هیورین گفت:نمیتونی با کسی تماس بگیری؟؟!!

جونگ مین:آنتن نمیده!!!

هیورین که تعادل خودشو از دست داده بود زد زیر گریه و آروم نمیشد...

جونگ مین سرش داد زد:گریه نکن!!!!!هیچ اتفاقی نمیافته!!

هیورین هم همینطور که بلند گریه میکرد گفت:ما میمیریم!!!!!

جونگ مین که دلش به حال هیورین سوخته بود...اونو بغل کرد و گفت:خواهش میکنم گریه نکن!!!

هیورین:دست خودم نیست!!!

جونگ مین:منو ببخش!!!آره همش تقصیر من بود!!!

هیورین:حالا چیکار کنیم؟!

تا ساعت 8 به همون حالت وسط دریا بودن....

هوا تاریک شده بود....هیورین از بس گریه کرده بود اشک چشماش خشک شده بود...و جونگ مین هم به همون حالت هیورین رو بغل کرده بود و فقط میگفت:ما نجات پیدا میکنیم!!آروم باش!!!

.

.

همه ی بچه های گروه نگرانشون شده بودن و هیچکی نمیدونست اونا کجا هستن!!پلیس تمام شهر رو میگشت تا پیداشون کنه...

نیروی دریایی فرستادن .....

این خبر همه جا پخش شد....

هیونگ جون همینطور کنار ساحل راه میرفت و میگفت:من بدون جونگ مین نمیتونم!!!اون کجاست؟؟؟

کیوجونگ:آخرین باری که دیدمش ساعت 3 بود !

هیون:نگفت کجا میره؟

یونگ سنگ:نکنه رفته تو دریا و....

کیوجونگ:یعنی با هیورینه؟

یونگ سنگ:خدا میدونه اونا الان کجا هستن!!!

هیون:امیدوارم بلایی به سرشون نیومده باشه!!!چقدر بهشون گفتم از هم دوری کنید!!

.

.

باران شدیدی شروع به باریدن کرد ...

قایق همینجور با امواج حرکت میکرد تا اینکه رسید به یه جزیره ی سنگی خیلی کوچک...(کوه مانند)

جونگ مین گفت:هیورین!!!ببین!!یه جزیره!!اگه اینجا بمونیم تا صبح زنده میمونیم!!

هیورین که بشدت سردش بود از سرما نمیتونست حرف بزنه....

هر دوشون از قایق پیاده شدن....جونگ مین قایق رو یه جایی بست ...

و نشستن یه جایی که پشت به وزش باده....

.

.

چون از  ساحل خیلی دور شده بودن نیروی دریایی به سختی میتونست پیداشون کنه...

صبح شد....اونا رو توی همون جزیره پیدا کردن....

هیورین و جونگ مین خواب بودن....وقتی صدای کشتی نیروی دریایی اومد جونگ مین بیدار شد و اصلا نمیتونست تکون بخوره....هیورین رو صدا زد و اونم بیدار شد....

کمکی امداد سریع اونا رو بلند کردن و بردن توی کشتی...

وقتی خبر رسید که پیداشون کردن همه ی بچه های گروه بشدت خوشحال شدن و رفتن کنار دریا...

کشتی رسید ساحل و اونا رو بردن بیمارستان....

هیونگ که احساساتی شده بود گریه کرد ...

هیون گفت:همش تقصیر هیورینه!!خوب که همین امروز صبح بهش یاددآوری کردم خدمتکار ماست...

بهشون سرم زدن و ساعت 3 بعد از ظهر هیورین و جونگ مین رو مرخص کردن....

هر دوشون دیگه حالشون خوب شده بود....

هیورین رفت پیش جونگ مین و گفت:خوبی؟

جونگ مین:آره.تو چی؟

هیورین:منم خوبم!.........بابت دیشب متاسفم!

جونگ مین:چرا؟

هیورین:فکر کنم تقصیر منم بود...

جونگ مین:نه!همش تقصیر من بود!من نباید میخوابیدم!

هیورین:خب میدونی؟....وقتی خواستم قایق رو کرایه کنم...صاحبش گفت:امروز دریا به احتمال زیاد طوفانی میشه........اما من به حرفش گوش نکردم!!

جونگ مین:اشکالی نداره!مهم اینه که الان هر دومون خوبیم!

هیورین:از وقتی من اومدم پیش شما همش براتون دردسر درست کردم!!واقعا متاسفم!!

جونگ مین:این دیگه چه حرفیه!!هیچم اینطور نیست!.....دیگه این حرفا رو نزن!

هیورین:امشب مهمونیه!تو میای؟

جونگ مین:آره تو چی؟

هیورین:خب......راستش....

جونگ مین:لباس داری؟

هیورین:........فکر نکنم بتونم بیام!

جونگ مین:پرسیدم لباس داری؟!

هیورین:..........نه...........

جونگ مین دست کرد تو جیبش و بهش به مقدار لازم پول داد...

هیورین قبول نکرد و گفت:امکان نداره قبول کنم!!!!

جونگ مین:این یه هدیست!!!قبول کن!

هیورین:نه!!نمیخوام!!!!

جونگ مین به زور پول رو بهش داد....

و هیورین به شرطی قبول کرد که بعدا پولشو بهش برگردونه...

ساعت 5 هیورین با دختری که تازه باهاش دوست شده بود رفتن خرید...

یه لباس خیلی  زبیا خریدن(این شکلی)

model

و  دوستش موهاشو پیچید بالا و اونو آرایش کرد....

ساعت 7 هیورین رسید اونجا ولی دیر کرده بود و قبل از اون همه رسیده بودن....

بطرف سالن اصلی رفت و تا در سالن باز شد همه ی چشم ها خیره به هیورین شده بود....

بچه های گروه مات و مبهوت به هیورین نگاه میکردن....

هیون که همون لحظه داشت نوشیدنی میخورد تا هیورینو دید سرفش گرفت و حالش بد شد....

یونگ سنگ سریع نشست رو صندلی و گفت:این دختره دیگه کیه؟؟!!!

هیونگ گفت:هیورین؟؟؟

جونگ مین همینجور چشماشو باز و بسته میکرد و میگفت:خیلی خوشگل شده!!

هیورین وارد سالن شد و  به همه نگاه  میکرد.....با اونطوری که همه نگاش میکردن از رو رفت و سریع یه گوشه نشست...

 

(((پایان قسمت یازدهم)))


(((قسمت دوازدهم))) 

 

کیوجونگ رفت پیشش و گفت:این بانوی زیبا افتخار رقص با بنده رو میدن؟!

هیورین که تعجب کرده بود گفت:چی؟؟من؟؟

کیوجونگ:مگه بانوی زیبایی جز شما هم اینجا هست؟!

هیورین:اما .......چی؟؟شما الان چی گفتید؟؟

کیوجونگ:حرف...بدی زدم؟؟!

هیورین:....صبرکن!!........ولی من خدمتکار شمام !!!...باورم نمیشه!

کیوجونگ:مگه اشکالش چیه؟.....مگه تو هم مثل بقیه ی ادما ، ادم نیستی؟!تو

هم حق انتخاب داری!احساسات داری!!

هیورین:ولی....اوپا هیون جونگ گفت که....

کیوجونگ:تو به حرف اون بچه سوسول گوش میدی؟!

هیورین خندید و دست کیوجونگ رو گرفت و با هم رفتن وسط  مجلس

(زیر رقص نور) و رقصیدن...

(آهنگ ملایمی بود و تعداد نفراتی که میرقصیدن زیاد بود....)

جونگ مین که بشدت حرسش گرفته بود نشست روی صندلی و یه بتری 

 نوشیدنی برداشت و خورد...

هیون جونگ تا اونا رو دید عصبانی شد و گفت:بذار این مهمونی تموم بشه براش دارم!

هیونگ گفت:تو هم بیخودی شور میزنیا!کیه که دلش نخواد با چنین دختر زیبایی برقصه؟؟

هیون:من!!!

هیونگ:خب این دیگه مشکل خودته!

یونگ سنگ:من حوصلم سر رفته!!هیونگ!یه کاری بکن!!

هیونگ:چیکار کنم؟منم اعصاب برام نمونده!!

یونگ سنگ:نمیدونم!بیا ما هم با یکی برقصیم!!

هیونگ:کیوجونگ رو ببین!!!....رفته تا اوج احساسات!!

یونگ سنگ:وای آره!!!خوش بحالش!!

هیونگ:نکنه یه وقت عاشقش بشه؟؟

یونگ سنگ:نه بابا!کیو از این اخلاقا نداره!

هیونگ:چی میگی تو؟؟!!مگه میشه یکی هیچوقت عاشق نشه؟؟

یونگ سنگ:با من درباره عشق بحث نکن!خودت میدونی که من از همتون با تجربه ترم!!

هیونگ:اه !باشه آقای باتجربه!!نوشیدنیتو بخور!!

.

.

هیورین از اینکه با یه نفر میرقصید خیلی خجالت میکشید...

آهنگ تموم شد و کیوجونگ و هیورین نشستن پشت یه میز....

کیوجونگ گفت:هیورین تو خیلی زیبا می رقصی!

هیورین:ممنون...

کیوجونگ:اگه کسی چیزی بهت گفت ناراحت نشو!!بسپارش به من!!

هیورین لبخند زد و چیزی نگفت.....

کیوجونگ رفت و پیش هیونگ جون نشست...

هیونگ گفت:چی شد؟؟خوش گذشت؟؟؟

کیوجونگ:آره به خاطر تو یکی هم که شده خیییییییلی عالی بود!!!!

هیونگ:واقعا؟؟پس یعنی...

کیوجونگ:نفمیدی؟

هیونگ:چیو؟

کیوجونگ:ندیدی هیورین چجوری بهم نگاه میکرد؟؟بنظرم خیلی از من خوشش اومده!!(کیوجونگ این حرف رو فقط برای اینکه هیونگ زورش بگیره زد)

هیونگ از اونجا بلند شد و گفت:واقعا که دیوونه ای!!

و رفت....

جونگ مین رفت پیش هیورین و نشست کنارش....

جونگ مین گفت:لباسی که خریدی خیلی بهت میاد!

هیورین:خیلی ممنون!!یادت باشه باید پولشو ازم بگیری!!

جونگ مین:باشه هرجور شده ازت میگیرم!!خوبه؟؟

هیورین:آره خوبه!

جونگ مین:چرا با کیوجونگ رقصیدی؟

هیورین:چرا نرقصم؟

جونگ مین:خب.........آخه....

هیورین:دنبال بهونه ای تا بحثو شروع کنی؟

جونگ مین:ولش کن....مهم نیست!

هیورین:چیه؟....ناراحت شدی باهاش رقصیدم؟؟

جونگ مین:برای چی باید ناراحت بشم؟؟!!مگه ما رابطه ی خاصی باهم داریم؟؟!!

هیورین:نه

جونگ مین:خب پس چرا اونو گفتی؟

هیورین:همینجوری!!بیخیال!

.

همون لحظه هیون جونگ اومد اونجا و گفت:مثل اینکه جمعتون جمعه و گل مجلس کمه!

جونگ مین پوزخندی زد و گفت:اتفاقا گل مجلس هم روی میزه!هیچی اینجا کم نیست...برعکس....فقط یه بچه سوسول اینجا زیادیه!!

هیون زد تو کمر جونگ مین و گفت:هیورین!!وقتی رسیدیم سئول تو اخراجی!!!

هیورین سریع گفت:چرا؟؟؟من کار اشتباهی نکردم!!!

هیون:تو با کیوجونگ رقصیدی!!!اونوقت میگی کار اشتباهی نکردی؟؟

هیورین:اون کیو بود که اومد طرفم!!دیگه دارم از دست همتون خسته میشم!!این

دیگه چه کاریه؟؟واقعا مسخرست!!!

هیون:یعنی میگی من الکی ایراد میگیرم؟؟؟

جونگ مین:هیون بس کن!!!گیر الکی دادیا!!!

هیون جونگ تا خواست بشینه روی صندلی.........هیورین رو این حساب که از دستش ناراحت بود و زورش گرفته بود صندلی رو کشید عقب و هیون افتاد زمین!!!

همه جا ساکت شد و همه به هیون نگاه میکردن.....

هیورین از خنده دستشو گرفت روی دهنش ....

جونگ مین به هیورین نگاه کرد و گفت:تو؟؟؟........تو بودی؟؟

هیورین بهش علامت داد که چیزی نگو!!

هیون از روی زمین بلند شد و به دور و برش نگاه کرد........(نفهمید که هیورین بوده)

واز خجالت سرشو انداخت پایین و سریع از مجلس رفت بیرون....

تا رفت هیورین بلند بلند خندید و گفت:این یکی رو حقش بود!!

جونگ مین هم خندید و گفت:نمیدونم ولی یکم بی انصافیه!!گناه داشت بیچاره!!!جلوی جمع آبروش رفت!!!

هیورین:آره!!!میدونم!!یکم کارم زشت بود!!خب خیلی عصبانی بودم دیگه!!...

...نفهمیدم  دارم چیکار میکنم!!

.

.

خلاصه......اون شب تموم شد و فردا صبح با هواپیما برگشتن سئول....

.

.

هیورین تائه سو رو آورد خونه....

بعد از دو روز...

 یونگ سنگ زنگ زد خونه(درحالیکه همه ی بچه های گروه توی کمپانی بودن )

هیورین تنها بود(تائه سو هم مدرسه بود)

گوشی رو برداشت.....

هیورین:الو؟

یونگ سنگ:هیورین؟سلام

هیورین:سلام!چیزی شده؟

یونگ:راستش یه اتفاق ناگهانی پیش اومده!!!

هیورین:چه اتفاقی؟؟؟

یونگ سنگ:مدیر گفته که امروز ساعت ۶ عصر بلیط پرواز داریم برای لندن!!!این خبر برای ما هم خیلی ناگهانی بود!!!و از همه بدتر اینه که تا دو ماه نیستیم!!!

هیورین:چی؟؟؟؟برای چی؟؟دو ماه؟؟؟؟؟!!

یونگ سنگ:آره!یکی از آهنگامونو توی لندن فیلمبرداری میکنیم!!!علاوه بر اون اونجا کنسرت هم داریم!

هیورین:اما دو ماه خیلی زیاده!!!چرا اینقدر ناگهانی؟؟؟

یونگ سنگ:متاسفم!!!ما هم همین الان فهمیدیدم!!........................آ هیورین!!!

هیورین:بله؟

یونگ سنگ:بچه ها نمیتونن بیان خونه!برای همینم گفتن که بهت بگم این وسایلا رو  که میگم بیاری کمپانی!میای؟

هیورین:باشه!بگو چه چیزایی رو بیارم؟

یونگ سنگ کلی چی گفت و بعد خداحافظی کرد و تلفونو قطع کرد...

هیورین اون چیزا رو گذاشت توی یه کیف و رفت جلوی کمپانیشون....

دید که کلی دختر اونجا نشسته  و منتظر دیدن دابل اس بودن!!

هیورین از بینشون رد شد و با خودش گفت:اینا رو ببین!!از چه کسایی خوششون میاد!!واقعا که!!

رفت داخل و وسایل رو داد به منشیشون تا بده به اونا....

هیورین به منشی گفت:نمیتونم  آقای پارک جونگ مین رو ببینم؟!

منشی:ایشون الان سرشون شلوغه!ببخشید!

هیورین برگشت و از  کمپانی خارج شد....(جلوی در ورودی بود)

که جونگ مین با دو خودشو رسوند به هیورین و دستشو گرفت...........گفت:هیورین!!!(درحالیکه نفس نفس میزد)با من کار داشتی؟؟!!

همه ی دخترا که اونجا بودن از دیدن اونا تعجب کرده بودن...

تا جونگ مین اونا رو دید سریع دست هیورینو کشید و اونو برد توی محوطه ی باز کمپانی...

هیورین گفت:کار خاصی نداشتم!

جونگ مین:دروغ نگو!پس چرا گفتی میخوای منو ببینی؟

هیورین:همینجوری!....خب....میخواستم ازت خداحافظی کنم!

جونگ مین:همین؟

هیورین:آره!

جونگ مین:خیلی خب باشه!!پس خداحافظ!!!

و تا جونگ مین خواست بره هیورین دستشو گرفت و گفت:میخوای بری؟؟

جونگ مین:آره!خودت گفتی فقط میخواستی خداحافظ بگی!

هیورین:خب....حالا نمیشه یکم بیشتر حرف بزنیم؟!

جونگ مین:اگه چیزی داری که میخوای بگی بگو!

هیورین:امیدوارم اونجا بهت خوش بگذره!

جونگ مین:دلم میخواست تو هم بیای ولی نمیشه!مراقب خونه هم باش!

هیورین:چشم.

جونگ مین:خب......نمیخوای بری؟؟

هیورین:یعنی میخوای زود منو بفرستی برم؟؟

جونگ مین:آخه سرم شلوغه!

هیورین:باشه!!!امیدوارم وقتی برگشتی دیگه منو نبینی!!!

جونگ مین:چرا؟؟؟!!!

هیورین:نمیدونم ولی دیگه دلم نمیخواد ببینمت!!

جونگ مین:اما آخه چرا؟؟؟مگه چیکار کردم؟؟

هیورین:اومدم تا ازت خداحافظی کنم ولی تو همش میخوای بری!!!

جونگ مین:از دستم ناراحت شدی؟؟

هیورین:نه

جونگ مین:ولی آخه  سرم شلوغه!!

هیورین:باشه ناراحت نیستم میتونی بری!!

جونگ مین:میدونم داری دروغ میگی!

هیورین:نه جدی میگم!!ناراحت نیستم!!

جونگ مین:میدونی به من چي ميگن؟

هیورین:چی؟

جونگ مین:به من میگن جونگ مین بلا !

هیورین:هه هه چه مسخره!!

جونگ مین:نه!!میدونی چرا؟....چون هر کاری ازم بر میاد!!!

هیورین:اونقدرا هم بهت نمیخوره هرکاری بکنی!...یعنی پریدن تو چاه هم ازت بعید نیست؟؟

جونگ مین:میخوای یه نمونشو نشونت بدم؟

هیورین:آره بده

جونگ مین سریع سرشو برد نزدیک نزدیک هیورین بطوریکه انگار میخواست اونو(...)ولی اینکارو نکرد و گفت:حالا فهمیدی؟؟!!

(((پایان قسمت دوازدهم)))


(((قسمت سيزدهم)))

 

 هیورین که نزدیک بود سکته کنه تا خواست بزنه تو گوشش جونگ مین سریع دستشو گرفت و گفت:خودت گفتی نشون بده!!

هیورین:اصلا ببینم!!تو خودت این بحثو شروع کردی!!چرا؟....میخواستی فقط اینکارو بکنی تا من بترسم؟؟

جونگ:هه هه آره!!خیلی باهوشی!!

هیورین:من دیگه میرم!!

 جونگ مین:یه وقت راجع به من فکر بد نکنیا !!!فقط میخواستم بترسونمت!!همین!!

هیورین محلش نذاشت و رفت....

جونگ مینم چیزی نگفت و رفت داخل....

.

.

هیورین رسید خونه....

از رفتن اونا به لندن خیلی خوشحال بود و تا شب نشست فیلم نگاه کرد و غذا خورد و با داداشش بازی کرد....

فرداش هیورین همینطور که داشت اتاق تمرینشونو گردگیری میکرد چشمش افتاد به یه سی دی که روش نوشته بود پرنسس....

سی دی رو برداشت و گذاشت توی سی دی رایتر کامپیوتر تا ببینه چیه....

(صوتی بود).......یکی از آهنگای هیورین بود ....

هیورین دلش برای اون موقع ها تنگ شد و یه دفه یه فکری به ذهنش رسید!!!

با خودش گفت:دابل اس تا دو ماه نیستن!!اینجا اتاق تمرینشونه که آهنگ میسازن و روش میخونن....پس...........

هیورین تصمیم گرفت توی این دو ماه آهنگ بسازه و روش بخونه....

دیگه خودش به تنهایی میتونست اینکارو بکنه......ولی یکم سخت بود...

اما در همه حال به دو الی سه نفر برای ساختن آهنگ نیاز داشت....

سپس به هزار بدبختی خونه ی اون دوتا دوستاش که رابطشونو باهم قطع کرده بودن رو پیدا کرد...

دوتا دوستاش باهم همسایه بودن....(اما اون لحظه رفته بودن پیش هم)

هیورین در یکی از خونه ها رو زد....

دوستش (ونی wenny) بود که اومد دم در......تا هیورینو دید چهرش عوض شد و گفت:هی...و.....ر....ین؟؟؟!!

هیورین گفت:آره !منم

دوست دیگش (جونهی)اومد دم در و تا هیورینو دید اونم تعجب کرد....

هیورین گفت:سلام بچه ها!خوبید؟

ونی گفت:اينجا چيكار ميكني؟؟

هيورين:من به كمكتون نياز دارم!

جونهي:هيورين!!ما خيلي وقته كه دنبالت ميگشتيم!!!تو كجا بودي؟؟؟

هيورين:چي؟؟؟يعني........شما ديگه ازم متنفر نيستيد؟؟

وني:ما رو ببخش هيورين!!!اون دختر مارو گول زد!!!درمورد تو به ما دروغ گفت!!

هيورين:ديدين بهتون گفتم!!!هيچوقت يادم نميره اون لحظه اي رو كه كلي گريه ميكردم و ميگفتم من اونكارو نكردم!!!!شما اشتباه ميكنيد!!

جونهي:ما رو ببخش!!!!!ما خيلي پشيمونيم!!!هيورين!!!

هيورين:من هيچوقت از دستتون ناراحت نبودم!!خوشحالم كه واقعيت رو فهميديد!!

وني:گفتي به كمك ما نياز داري!!!!!!هر كاري باشه ميكنيم!!!!!

جونهي:يعني.......هنوزم ميتونيم باهم دوست باشيم؟!

هيورين خنديد و هر دوشونو بغل كرد و گفت:خييييييييييييييييلي دلم براتون تنگ شده بود!!!!!

همشون خنديدن و هيورين تمام جريان رو براشون تعريف و اونا هم قبول كردن....

هيورين اونا رو برد خونه ي دابل اس......

دوباره سايتشون رو به روز كردن و هيورين به طرفداراش پيغام داد كه من برگشتم و به كارم ادامه ميدم!!!

تا چندين روز مشغول به ساختن يه موزيك براش بودن....

هيورين خودش آهنگ رو نوشت و در آخر موزيك ساخته شد و هيورين روش خوند.....

يه آهنگ عالي بود......

اون رو توي اينترنت پخش كردن ...

و خبر برگشتن هيورين همه جا پخش شد!

.

.

هيورين خيلي خوشحال بود ولي از اينكه نميتونست چهره ي واقعيشو به همه نشون بده ناراحت بود....

يه روز جونهي گفت:بنظر من لقبي كه مردم بهت دادن خيلي زشته!بهتر نيست عوضش كنيم؟!

هيورين:آره منم به همين فكر ميكردم!

وني:نظرتون درباره ي  بوآ (Boa)چيه؟

هيورين:بوآ ؟

جونهي:آره عاليه!!

هيورين:نميدونم!بد نيست!!

وني:خوبه!!!اما........نظرتون چيه كه آلبوم هايي كه ميسازيم  يه عكس هم داشته باشه؟

هيورين:خل شدي؟؟؟ميخواي عكسمو بذارم روش؟؟

جونهي:نه ميتونيم يه عكس از نيم رخت بگيريم و اونو با فوتو شاپ تاريك كنيم!

وني:آره!!شايد جالب بشه!!

هيورين:حالا يكي امتحاني ميگيريم!

يه عكس از نيم رخ هيورين گرفتن....و طوري فوتوشاپش كردن كه كسي هويت واقعي هيورينو نفهمه...

.

.

دو ماه گذشت....

يه روز مونده بود تا دابل اس از  لندن برگردن....

هيورين با دوستاش رفته بود بار تا موفقيتشونو جشن بگيرن!(عصر ساعت 6)

اما هر سه شون كه زيادي آب جو خورده بودن مست ميشن ....

هيورين به يه زن ميگه:مي....دو...ني......من.....كيم؟؟!

زن:نه !!......خانم من سرم شلوغه!!ببخشيد!!

هيورين دستشو ميگيره و در گوشش ميگه:بوآ !!

زن:چي؟؟؟؟برو ببينم مست كردي حاليت نيست چي داري ميگي!!!

هيورين:باور نداري آلبوم جديدمو برات ميخونم!!

زنه ميخنده و ميگه:هه هه خانومو باش!!!باشه!!!بخون تا يكم بخندم!!

هيورين قسمتي از اون آهنگ رو ميخونه و زنه  بشدت تعجب ميكنه و ميگه:چي؟؟؟؟؟؟؟

هيورين:بهت گفتم كه....

زن:تو.....تو واقعا.......

هيورين:آره!!!

زن:وااااي باورم نميشه!!!!بذار ازت يه عكس بگيرم!!!!

تا زنه خواست عكس بگيره وني كه يكم هوشيار بود ميفهمه و سريع دست هيورين رو ميگيره و اونو از بار ميبره بيرون.....

جونهي هم دنبالشون ميره.....

همينطور كه ميدويدن هيورين ميگه:چيه؟؟؟چرا اينجوري ميكني؟؟؟

وني:عقلتو از دست دادي؟؟؟؟چرا اين همه خوردي؟؟؟؟بدبخت شديم!!!!

هيورين:مگه چيكار كردم!!!!خب بذار بدونه من واقعا كيم!!!

جونهي:ميشه يكيتون بگه جريان چيه؟؟

وني:تو ساكت باش!!!

وني اونا رو ميبره خونه ....

هيورين و جونهي ميخوابن و بعد از اينكه بيدار ميشن هيورين ميگه:وني!!!يه خواب وحشتناك ديدم!!!

وني كه عصباني بود سر هيورين داد زد و گفت:اين يه خواب نبوده!!!!تو  بوسيله خودت خودتو بدبخت كردي!!!

هيورين:چي؟؟؟مگه تو ميدوني من چه خوابي ديدم؟؟

وني:بس كن!!اون خواب نبود!!!چقدر بهت گفتم اينقدر زياده روي نكن!!!

هيورين يكم فكر كرد و گفت:وااااي خداي من!!!من چيكار كردم؟!!!چرا؟؟؟؟

جونهي:هيورين!!!تو هيچوقت نبايد م-ش-ر-و-ب بخوري!!!!تو عادت بدي داري!!!قديما هم همينطوري بودي!!!

هيورين:اه حالا چيكار كنيم؟؟؟يعني اون ازم عكس گرفت؟؟

وني:نه!نذاشتم عكس بگيره!

هيورين:حالا چي ميشه؟

وني:فعلا بايد صبر كنيم!!دعا كن به كسي نگه!!

جونهي:همين كه به وضوح چهرتو ديده ما رو تو دردسر بدي مي اندازه!!

هيورين:فردا بچه هاي گروه ميان!!!بايد فعاليتمونو متوقف كنيم!

وني:نگران نباش!!من همه جا رو مرتب ميكنم!!

جونهي:منم تمام فايل ها رو از توي كامپيوتر پاك ميكنم!

هيورين:خوبه!بهتره منم توي سايتمون پيام بذارم كه تا مدتي نيستم!!

وني:ولي يه خورده ناجوره!!!مگه مردم بازيچه ي دست ما هستن كه يه روز ميگي من برگشتم و يه روز ميگي نيستي؟

هيورين:آره  حق با توئه!!يعني بنظرت  من  بيام جلوي بچه هاي گروه  و آهنگ بسازم؟؟؟!!خب ما كه  جايي رو نداريم!!!

جونهي:نگران نباش!!!ما پولامونو جمع ميكنيم و  وسايلاشو ميخريم!!

هيورين:اينم فكر بدي نيست!

وني و جونهي رفتن تا اتاق كار رو تميز كنن و فايل ها رو پاك كنن...

پس از اينكه كارشون تموم شد خداحافظي كردن و رفتن....

هيورين هم به تائه سو گفت:خوب گوش كن ببين چي ميگم دادشي!!

تائه سو:دارم گوش ميدم.....

هيورين:اگه كسي ازت پرسيد بوآ كيه ميگي نميدونم!!!يادت باشه من اون خواننده ي مخفي نيستم!!!فهميدي؟؟

تائه سو:باشه

هيورين:اگه تونستي اين راز رو پيش خودت نگه داري برات يه عالمه اسباب بازي ميخرم!!!خوبه؟

تائه سو:باشه!!قول ميدم!!!!

.

.

فردا عصر......

هيورين رفت فرودگاه به استقبال دابل اس....

 

(((پايان قسمت سيزدهم)))



:: موضوعات مرتبط: Just Love me ( فقط عاشق من باش )
:: برچسب‌ها: داستان کره ای, korean story, Just love me, داستان, فقط منو دوست داشته باش, korean stories, داستان هاي كره اي, داستان كره اي, داستان هاي عاشقي, korean love story, Korean stories
تاريخ انتشار : جمعه 5 فروردین1390 |||